روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا هیچ میاموز به جز عشق
از یاد نمی برم ان روز را که با پدر گفتم:
کدامین کوه میان ما و او غروب افکند؟
گفت:فرزندم! دانستم بالغ شده ای!
که نابالغان از او هیچ نپرسند و هرگز به او نیندیشند.
گفتم:در کنار کدامین برکه بنشینم تا
مگر رخسار ش در او بتابد؟
گفت: فرزندم ! دانستم که از من میراث داری
که پدران تو همه برکه نشین بودند.
گفتم:پدر جان! چرا عصر ادینه ها پروای ما نداری؟
گفت: فرزندم ! پروانه ها همه چنین اند.
گفتم: مادر چه مرا روزی زاد؟
گفت: جمعه
گفتم : و شما؟
گفت: جمعه
گفتم: برادرن و خواهرانم؟
گفت: جمعه
گفتم: چگونه است که ما همه جمعگانیم؟
گفت:در روزگار نامرادی هر روز جمعهاست
و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارد
با گوشه جامه سبز دعا اشک از
چشمهای خود زدود و گفت: فرزندم!
امروز چه روزی است؟
گفتم: جمعه
گفت: تا جمعه موعود چند ادینه راه است؟
گفتم: یک "یا حسین "دیگر
گفت: حسین را تو می شناسی؟
گفتم: همان نیست که صبح های جمعه
پرده خوان ندبه خون است؟
گفت: و عصر های جمعه کبوتران فرج را
یک یک بر بام انتقام می نشاند
مادرم به ما پیوست دلگیر بود اما
مهربان.
چادر بی رنگ و روی شب فامش را
هنوز از سر بر نداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.
نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشمهای
من در افق خیره ماند.
پدر یا مادر نمی دانم یکی گفت:
شاید امروز شاید فردا شاید... همین جمعه
.....

بس جمعه که در فصل تو افسرد
بس خنده ی ائینه که پژمرد
پروانه چه بسیار که در پای تو ای شمع
خندید و ندانست که اقبال سحر مرد
