نقش قرآن و تأثیر آن در زندگی فردی و اجتماعی

نقش قران در زندگی بشر
نقش قرآن در زندگي بشري در ابعاد مختلف فردي، اجتماعي و حتي بين المللي، قابل دقت و بررسي است كه به طور مختصر به بعضي از آنها اشاره مي شود:
.
.
.

قرآن و غلبه بر مشكلات روحي و رواني در زندگی فردی
انسان در دنياي تضادها، گرفتار مشكلات فردي و جمعي و يا رواني و جسماني بسيار است. كسي را نمي توان يافت كه از مشكلات و معضلات سخن نگويد و يا از آن ننالد. از اين رو، شناخت و يافتن راهكارهايي براي برونرفت از اين مشكلات، دغدغه هر انساني است.
حتي كساني كه از راهكارهاي موفقيت، سخن مي گويند و طرح ها و پيشنهادهايي را در اين زمينه ارايه مي دهند، در حقيقت به نوعي سخن از راه هاي برونرفت از مشكلات و دشواري هايي مي كنند كه مانع عمده در سر راه تحقق آرماني است كه از آن به عنوان موفقيت ياد مي كنند. مقاله حاضر در صدد تبيين راهكارهاي قرآن جهت برون رفت از مشكلات روحي و رواني است كه با هم آنرا از نظر مي گذرانيم .
چگونگي مواجهه با مشكلات
برخي از مشكلات و دشواري ها به گونه اي است كه انسان حتي با عقل جمعي و مشاوره با ديگراني چون استادان آگاه و كارشناسان نمي تواند راهي براي بيرون آمدن از آن بيابد. مواردي كه به حق مي توان گفت كه انسان در آن حالت از همه كس و همه چيز نوميد مي شود و همه درهاي رهايي را به سوي خود بسته مي بيند. در اين گونه موارد است كه پاي رمالان و دلالان باز مي شود تا با سركيسه كردن مردم راه برونرفت را در اختيار ايشان بگذراند.
.
.
.

نگاه قرآن به علل مشكلات
قرآن براي مشكلات و دشواري ها وبدي هايي كه انسان بدان گرفتار مي شود عللي را بيان مي كند. شناخت اين علل مي تواند براي درك و فهم بهتر راهكارهايي كه قرآن براي برونرفت از مشكلات ارايه مي دهد مفيد وسازنده باشد؛ زيرا بدون شناخت علت هاي پيدايي مشكلات نمي توان به راهكارهاي برونرفت دست يافت و يا اگر راهكارهايي ارايه مي شود بدان اعتماد و عمل كرد. به عنوان نمونه كساني كه به سوي رمل و جفر و اعداد كشيده مي شوند ميان مشكلات و راهكارهايي كه اين دسته افراد و اشخاص ارايه مي دهند نوعي رابطه علي و معلولي مي يابند و مي كوشند تا با برطرف كردن (دفع و يا رفع) آن بتوانند از مشكلات برهند و به موفقيت دست يابند.
.
.
.

راهكارهاي برون رفت از مشكلات از نگاه قرآني
قرآن براي برون رفت از همه مشكلات حتي آنهايي كه بيرون از اراده و اختيار ماست و در حقيقت مي توان آن را مشكلات طبيعي دنيا دانست راهكارهايي را ارايه داده است. اين راهكارها، افزون بر راهكارهايي است كه قرآن به عنوان راهكارهاي عادي و معمولي و از طريق بهره گيري از ابزار و اسباب دنيوي ارايه مي دهد. به اين معنا كه انسان براي رهايي از مشكلات مي تواند از سازوكارهايي استفاده كند كه وي را از مشكلات رهايي مي بخشد
.
.
.

نقش قرآن درپيشگيري ازجرايم و مفاسداجتماعي
رهبران آسماني ,روي آوردن به قرآن وخواندن آن راهمواره سفارش كرده اند.رسول خدا(ص )فرموده اند: بهترين اعمال آدمي ,خواندن قرآن است كه اورابه همه چيزهدايت مي كند. ايشان همچنين تاكيدفرموده اندكه : نيكوترين عبادت وبندگي , خواندن قرآن كريم است ,تاآدمي سخن معبودرابشناسدوحق آن رادرك كند.
همچنين پيامبراسلام (ص )قرآن راشفاي دردهاي دروني و بروني مردم دانسته وخاطرنشان مي سازندكه : هركس بدان متوسل شود,ازحوادث مصون مي ماندوازرنج هانجات مي يابدو كژي وتيرگي وناراحتي بدوروي نمي نمايد. وبازفرموده اند: هر كس قرآن بخواندوبدان عمل كند,خداونداورابه نوري مي پوشاندكه ازنورآفتاب درخانه هاي دنياروشن تر است .
.
.
.

نقش اجتماعى زنان در نگاه قرآن

نقش اجتماعى زنان در نگاه دیگران
بدون تردید دیدگاه قرآن در هر زمینه براى همیشه, سایر دیدگاه هاى مربوطه را به گونه اى زیر ذره بین دارد و از راه نقد آنها مخاطب را به سوى هدایت برتر فرا مى خواند.
بر این اساس شایسته مى نماید که پیش از پرداختن به مطالعه دیدگاه قرآن, مرورى داشته باشیم بر سایر دیدگاه هاى در خور توجه دراین موضوع, تا در پرتو روش مقایسه نقادانه زمینه فهم دقیق تر و قضاوت واقع بینانه تر نظریه کتاب وحى فراهم آید و درستى و نادرستى گفته ها و ایده ها نمودار گردد:
در رابطه با تعامل زن و مرد در زندگى اجتماعى سه دیدگاه عمده وجود دارد:
1) نگاه سنتى
اعتقاد به محکومیّت جنس زنان یکى از باورهاى رایج در گذشته و حال بوده و هست که دیدگاه مشترک تورات و ارسطو را تشکیل داده از حاکمیت مرد به عنوان سنت تغییرناپذیر یاد مى کند; تورات پس از مقصر شناختن (حوّا) در داستان خطاى آدم, ضمن شمارش کیفرهاى او مى گوید:
(شما زنان تحت سلطه مرد قرار مى گیرید و او در پى چیرگى بر شما خواهد بود.)
ارسطو مدعى است:
(زن و بنده بر اساس طبیعت خود محکوم به اسارت بوده سزاوار شرکت در کارهاى عمومى نیستند.)7

2) نگاه فمینیستى
نقطه مقابل دیدگاه یادشده, تفکر فمینیستى است که در برخى از شاخه هاى آن, با تأکید بر این مطلب
که جنسیت, هویت گوهرى و ذاتى ندارد, از تربیت فکرى, اخلاقى و اعتقادى زن و مرد به گونه اى که هر دو با نقش همسان در همه صحنه هاى زندگى حضور پیدا نمایند, به عنوان هدف اجتناب ناپذیر سخن گفته مى شود! و در این راستا فمینیست هاى رادیکال, عصبانیت و احساساتى بودن زن را اثر تربیت او در محیط تنگ خانه8, و وابستگى, در حاشیه بودن و فرودستى او را برخاسته از نقش زاییدن دانسته اند و جایگزین شدن زاد و ولد آزمایشگاهى را به جاى زاد و ولد طبیعى از کلیدهاى حل مشکلات زنان مى شناسند.
از سوى دیگر در این مکتب ادعا مى شود که جنسیت مذکر, جوهر نیست تا قائم به ذات باشد, بلکه نظام عقیدتى است که مقصد آن توجیه سلطه جنس مذکر مى باشد; هیچ کس مرد به دنیا نمى آید, بلکه در شرایط خاص محیط خود مرد ساخته مى شود, و چیزى که ساختنى و پرداختنى است قابل ویرانى و بازسازى نیز هست.

3) نگاه میانه
در کنار دو دیدگاه یادشده که نماد افراط و تفریط در این حوزه فکرى هستند, نظریه دانشمندانى قابل مطالعه است که با پذیرش حقوق ا نسانى زنان, حضور آنان را در تمام عرصه هاى اجتماعى همسان مردان تحقق پذیر نمى شناسند. دراین تفکر زنان, داراى حالات روحى و گرایشهایى هستند که مانع حضور آنان در همه عرصه هاى مختلف زندگى به حساب مى آید; مهم ترین و مؤثرترین این گرایشها را مى توان این گونه برشمرد:

الف. روحیه احساسات زدگى
(زنان عموماً احساساتى تر از مردان هستند.)
(زن بیشتر بیان کننده است, زیرا همیشه اسیر احساسات و عواطف مى باشد. ریشه حساس بودن او به بیماریهاى عصبى مانند تشنج و هیسترى و وسواس, ترس بیجا, حرکات غیرارادى و تأثیر از تلقینات در همین جا است.)

ب. تمایل به پناه جویى
(طبیعت زن پناه جویى است نه جنگ جویی… زن از مرد توانا خوشش مى آید, در مشاهده قدرت, نوعى عامل عجیب (خوشى فرودستانه) او را تحریک مى کند… به مردى که فرماندهى بلد است با خوشحالى تسلیم مى شود… اگر این روزها فرمانبردارى زن کمتر شده است, براى آن است که مردان در قدرت و اخلاق ضعیف تر از پیش اند)
(همه احساسات و عواطفى که زنى را به مردى مى پیوندد از دواعى جنسى بر نمى خیزد, بلکه از غرایز انقیاد و تسلیم سر مى زند.)

ج. گرایش به مصالح خانواده
(همه چیز در نظر زنان شخصى است و وسیله است براى غایات و اهداف خصوصى.)
(توجه زن, به امور خانوادگى و محیط او معمولاً خانه اوست… اگر در سالهاى جوانى مفتون عبارات و اصطلاحات سیاسى مى گردد و احساس خود را به همه جنبه هاى انسانى بسط مى دهد, پس از یافتن شوهرى وفادار, از تمام آن فعالیتها چشم مى پوشد و به سرعت, خود و شوهرش را از این فعالیتهاى عمومى بیرون مى کشد و به شوهرش یاد مى دهد که حس وفادارى شدید خود را به خانه محدود کند.)
(عشق زن به خانواده و کودک است. اگر در حفظ اینها موفق باشد, به دولتها و دودمانهاى سلطنتى بى قید و بى علاقه است… اگر امروز طبیعت او در حفظ کودک و خانواده ناتوان به نظر مى رسد, براى آن است که زن مدتى است که طبیعت را از یاد برده است, ولى شکست, طبیعت همیشگى نیست, هر وقت که بخواهد با صدها مصالحى که ذخیره دارد بر مى گردد.)
(هیچ لذتى براى زن بالاتر از این نیست که همیشه در کنار مرد موردعلاقه اش به سر برد).

د. توان محدود در تطبیق و نتیجه گیرى
(زن در واقعیات تیزبین است و آنها را خوب به خاطر مى سپارد, اما براى تعمیم و توضیح عمیق مستعد نیست, ممکن است در جزئیات و در پیدا کردن مقصد سردرگم شود.)

هـ. حوزه شغلى مورد علاقه زنان
بر اساس کششها و گرایشهاى یادشده, حوزه هاى شغلى معیّنى توجه زنان را به خود مى کشاند:
موزیکال, کارهاى دفترى و مشاغل اجتماعى مرتبط با عنصر کلامى به ویژه پرستارى و تربیت کودکان, حوزه فعالیتهاى دختران را تشکیل مى دهد.
فعالیتهاى دختران را کارهاى ظریف هنرى وتوأم با آرامش تشکیل مى دهند.
(زنان بیشتر به کارهاى خانه و اشیاء و تلاشهاى ذوقى علاقه نشان مى دهند و بیشتر مشاغلى را مى پسندند که نیازى به جا بجا شدن در آنها نباشد و یا کارهایى را دوست مى دارند که در آنها باید مواظبت و دلسوزى بسیارى به خرج داد; مانند مواظبت از کودکان و اشخاص عاجز و بى نوا… زنها عموماً احساساتى تر از مردان هستند.)

ادامه مقاله و متن کامل آنرا بصورت وورد در ۶۵ صفحه می توانید از اینجا دانلود نمایید.

شهادت دو زن با شهادت یک مرد مساوی است ؟

چرا شهادت دو زن با شهادت یک مرد مساوی است ؟

در بسیارى از حقوق و جزا ئیات مرد و زن با هم تفاوت دارند مثلاً اگر مردى مرتد شود با شرایطى حکم او قتل است ولى اگر زنى مرتد شود حکم او قتل نیست یا وظایفى که بر دوش مرد قرار داده شده بر زن نیست زیرا مکانیسم خلقى زن و مرد با هم متفاوت است، روحیات و اخلاق زن و مرد با هم یک جور نیست. توقعى که خداوند از زن دارد با توقعى که از مرد دارد یکى نیست. خداوند زن را براى امرى خلق کرده و مرد را براى هدف دیگرى آفریده است. این دو گرچه از یک جنس ند. امّا هر چند که از یک جنس باشند، با هم مساوى نیستند.
بحث شهادت و اطلاع رسانى به قاضى ربطى به ماهیت مرد و زن و خلقت آن دو ندارد. در بعضى موارد که شهادت مربوط به زنان باشد اصلاً شهادت مردان مورد قبول نیست چون مرد در آن موارد نمى تواند شاهد باشد.
در وقایع و رخدادهاى کوچه و بازار، مردان بیشتر از زنان دست اندر کار هستند. مردان به خاطر کار و تلاش و به دست آوردن زاد و توشه و گذران زندگى با رخدادها و وقایع اجتماعى بیشتر مأنوس اند و اگر واقعه اى رخ داد، بیشتر و بهتر در معرض اطلاع اند. فرض کنیم در خیابان دو نفر با هم دعوا مى کنند و با چوب و چا قو و سنگ به جان یکدیگر افتاده اند. پس از چند دقیقه مردان اطراف آنان را گرفته و آنان را از یکدیگر جدا مى کنند. این جا اگر قتلى یا جراحتى واقع شد مردان چون شاهد و ناظر بوده اند بهتر مى توان از آنان شهادت را پذیرفت.
در این جور وقایع یا اصلاً زنان حضور ندارند یا اگر حضور داشته باشند خود را کنار مى کشند یا مردان آنان را به عقب مى رانند. از این رو پذیرفتن شهادت مردان و نپذیرفتن شهادت یک زن مسئله طبیعى است و ربطى به نقص یکى و کمال دیگرى ندارد.
از طرفی بر اساس نظر روانشناسان زنان ازروحیه لطیف تربرخوردارند و احساسی تر هستند بنابراین سریعتر مطالبی را قبول می کنند و زودتر تحت تاثیر قرار می گیرند.
‏و به تعبیر دیگر «شهادت» در قوانین قضایى اسلام در زمره حقوق قرار ندارد. شهادت حق نیست، بلکه تکلیف و مسئوولیت است؛ یعنى انسان وظیفه دارد براى این که حقوق دیگران پایمال نگردد، شهادت بدهد. بدین جهت است که قرآن کتمان شهادت را حرام اعلام نموده است.(1)
اگر شهادت برخى در دادگاه پذیرفته نمى‏شود، یا کم‏تر پذیرفته مى شود، گویاى سهل‏تر بودن تکلیف و مسئوولیت است، نه تضییع حقوق.
اسلام در برخى امور مردان را از تکلیف شهادت معاف دانسته و آن را در انحصار زنان قرار داده است، امّا در برخى امور زنان را از آن معاف دانسته و آن را در انحصار مردان در آورده و در برخى امور شهادت دو زن را برابر با یک مرد قرار داده است.
همه این قوانین بر پایه حکمت و هماهنگى بین نظام تشریع با نظام تکوینى بنا نهاده شده است.
توضیح:
براى بشر دو نظام وجود دارد: نظام تکوین و تشریع.
نظام تکوینى، یعنى قوانین، وظایف و مسئوولیت هایى که از سوى خلقت بر آدمى فرمانروایى مى‏کند و ربطى به حوزه اختیارى بشر ندارد. در این حوزه براى هر یک از دو جنس نرینه و مادینه وظیفه خاص و هماهنگ با امکاناتى که دارند، در نظر گرفته شده است، به گونه‏اى که انکار آن از هیچ فردى پذیرفتنى نیست.
نظام تشریع، یعنى قوانینى که به حوزه فعالیت‏هاى اختیارى بشر مربوط است. این نظام اگر برگرفته، منطبق و هماهنگ با نظام تکوینى نباشد، فاقد ارزش است. ارزش و توانمندى نظام تشریع به میزان انطباق آن با ظرفیت‏هاى وجودى موجود در نظام تکوینى است.
حال مى‏گوییم:
در نظام تکوین بین زن و مرد از چند جهت تفاوت‏هاى زیادى وجود دارد، بدین شرح:
1- از جهت اعضا و جوارح: دو جنس زن و مرد در تمامى اعضا و جوارح با یکدیگر اختلاف دارند، چه اعضا و جوارحى که به عضو جنسى و تولید مثل مربوط است و چه غیر آن. رویش مو در بدن زن و مرد، چربى زیر پوست، بافت‏ها، ظرافت و ضخامت پوست، شکل و وزن حجمى استخوان‏ها، مقدار مواد آلى و کانى در استخوان‏ها، درشتى عضلات، زور بازو، شکل هندسى و حجم و وزن مغز، وزن قلب، ضربان نبض، فشار خون، حرارت بدن، میزان و تعداد تنفس در دقیقه، قد، وزن، ارتعاشات صوتى، ترشحات بدن، میزان گلبول‏هاى سفید و قرمز در خون، گنجایش و حجم ریه، و الگوى رشد جسمانى در آغاز از دو جنس نرینه و مادینه. خلاصه این که همه چیز در زن و مرد حتى در یک تار مو متفاوت است.(2)
2- از نظر احساسات، عواطف، تمایلات و اخلاق: طبق نظر روانشناسان، محبت، رفتار انفعالى، رفتار عاطفى و حمایت کننده، از ویژگى‏هاى زنانه است. در برابر این امور، پرخاشگرى، استقلال، رقابت، سلطه و حاکمیت را از ویژگى‏هاى مردان بر شمرده‏اند.(3)
نیز گفته‏اند: داشتن دلى پر مهر و عاطفه و احساساتى آتشین، جلوه گرى، دلربایى، آرایش گرى، دوستدار پارچه و لباس و طلا و امور زینتى از خصائص زنان است.(4)
زن در تقلید، مدپرستى، تجمّل پرستى، خنده و گریه از مرد پیش قدم است.(5)
زنان به جهت این که از نیروى احساس و عاطفه بیشترى بهره مندند، از صحنه‏هاى احساسى و عاطفى بیشتر متأثر مى‏شوند و به هیجان مى‏آیند.(6)
از تفاوت‏هاى موجود در نظام خلقت، تفاوت‏هایى در نظام تشریع پدید مى‏آید، بدین جهت در برخى از تکالیف و مسئولیت‏ها بین زن و مرد تفاوت هایى وجود دارد که سؤال مذکور از جمله آن‏ها است. در ظرفیت وجودى زنان دو چیز بیش از مردان است: یکى بُعد عاطفى و دیگرى شرم و حیا و عفت. به نظر روانشناسان فراموشى با میزان احساسات و هیجانات، نیز با میزان شرم و حیا و عفت رابطه مستقیم دارد.
وقتى که در حوزه تکوینى این ویژگى‏ها وجود دارد، در حوزه تشریع براى محکم کارى (به ویژه در امورى که مربوط به حقّ النّاس است) مى‏بایست چاره‏اى اندیشیده شود، تا حقوق مردم در شهادت‏ها ضایع نگردد. در این جا سه صورت متصوّر است:
1- به جهت غلبه عاطفه، عفت و هیجانات در زنان که زمینه ساز فراموشى در برخى امور هیجانى است و هم چنین به این جهت که گفته شده زنان زودتر به حالت اطمینان در یک مسئله دست مى‏یابند و زود باورند و راحت‏تر تحت تأثیر قرار مى‏گیرند، بگوییم شهادت زنان فاقد ارزش است، تا حقوق از طریق شهادت زنان تضییع نگردد.
این سخن ممکن است از جهت دیگر موجب تضییع حقوق دیگران شود و آن جایى است که شهادت در انحصار زنان باشد.
2- بگوییم شهادت زنان مانند شهادت مردان اعتبار دارد. این سخن موجب مى‏شود که به جهت موارد مذکور از اعتبار قضا کاسته شود و به نوعى حقوق مردم تضییع گردد.
3- راه حل معتدل: خداوندى که انسان‏ها را آفرید و به همه اسرار نهفته آگاه است، فرموده در امورى که مربوط به حقوق مردم است (حق النّاس، نه حقّ اللَّه) به شهادت زنان ارزش و اعتبار داده شود، لیکن به جهت محکم کارى دو شاهد زن در امورى که یک شاهد مرد لازم است، یا چهار شاهد زن در امورى که دو شاهد مرد لازم است، با شرایطى، ارزش و اعتبار دارد. این عین عدل و منطبق با نظام تکوینى است.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت‏ها:
1. بقره (2) آیه 283.
2. دکتر سید رضا پاک نژاد، اولین دانشگاه و آخرین پیامبران، ج 19، ص 280 - 293.
3. روانشناسى رشد، ج اوّل، ص 330، از انتشارات سمت.
4. دکتر سید رضا پاک نژاد، همان، ص 281.

همه انسانها ، خواه زن و خواه مرد ، از یک ذات و گوهرند و تفاوتى در سرشتشان نیست ; اما این که چرا در گواهى دادن ، دو زن در برابر یک مرد باید باشد ، اولاً: این امر ربطى به مسأله تفاوت یا عدم تفاوت ذاتى و سرشت آن ها ندارد همان طور که ربطى به اندیشه و عقل آن ها ندارد ; بلکه به خاطر این است که زن موجودى پر عاطفه است و احیاناً ممکن است عواطفش او را تحت تأثیر قرار دهد . لذا قرار دادن یک زن دیگر در کنار او براى گواهى دادن به این جهت است که چنان چه تحت تأثیر قرار گرفت از آن جلوگیرى شود . «فَإِن لَّمْ یَکُونَا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَآءِ أَن تَضِلَّ إِحْدَهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَهُمَا الاُْخْرَى ; (بقره ، 282) و اگر دو مرد نبودند ، یک مرد و دو زن ، از کسانى که مورد رضایت و اطمینان شما هستند انتخاب کنید (و این دو زن باید با هم شاهد قرار گیرند) تا اگر یکى انحرافى یافت دیگرى به او یاد آورى کند .» ثانیاً: در بعضى موارد شهادت یک زن کاملاً مسموع و مقبول است . پس در همه جا شهادت دو زن لازم نیست . ثالثاً: تحمل شهادت نیز یکى از مسئولیت ها است که اسلام مى خواهد حتى المقدور از دوش زن بردارد یا دست کم بر عده بیشترى تحمیل کند . رابعاً: بعضى تکالیف فقط بر عهده مردان گذاشته شده است ; آیا شایسته است که مردان لب به اعتراض گشوده و بگویند چرا چنین تکلیفى فقط براى مردان باید باشد ؟!• پاورقی: 1 . جهت آگاهى بیشتر ر .ک : زن در آئینه جلال و جمال ، آیت الله جوادى آملى ، ص 35

حیات الهی

تبيين و اثبات حيات الهي
مفهوم حيات (= زنده بودن) در مورد دو دسته از مخلوقات بكار مى رود: يكى گياهان كه داراى رشد و نمو هستند, و ديگرى حيوانات و انسان كه داراى شعور و اراده مى باشند. اما معناى اول, مستلزم نقص و نياز است زيرا لازمه رشد و نمو اينست كه موجود رشد يابنده, در آغاز فاقد كمالى باشد و در اثر عوامل خارجى تغييراتى در آن پديد آيد و تدريجاً به كمال جديدى برسد, و چنين امورى را نمى توان به خداى متعال نسبت داد چنانكه در بحث از صفات سلبيه گذشت .
اما معناى دوم حيات, مفهومى است كمالى, و هر چند مصاديق امكانى آن, توام با نقصها و محدوديتهايى هستند اما مى توان براى آن, مرتبه اى نامتناهى در نظر گرفت كه هيچ نقص و محدوديت و نيازيى نداشته باشد چنانكه مفهوم وجود و مفهوم كمال نيز چنين است .
اساساً حيات به معنايى كه ملازم با علم و فاعليت ارادى است لازمه وجود غير مادى مى باشد زيرا گر چه حيات به موجودات مادى جاندار, نسبت داده مى شود اما در حقيقت, صفت روح آنهاست و بدنشان در اثر تعلق روح, متصف به آن مى گردد. و به ديگر سخن: همچنانكه امتداد, لازمه وجود جسمانى است حيات نيز لازمه وجود مجرد (= غير جسمانى) است. و با توجه به اين مطلب, دليل ديگرى بر حيات الهى بدست مىآيد, و آن اينست, ذات مقدس الهى مجرد و غير جسمانى است و هر موجود مجردى ذاتاً داراى حيات است, پس خداى متعال هم ذاتاً داراى حيات مى باشد.

می توانید ادامه مقاله را در ادامه مطلب ببنید

ادامه نوشته

علم خداوند

يكى از دشوارترين مباحث فلسفه الهى بحث علم خداى متعال است. بزرگان فلسفه و كلام تلاشهاى فراوانى براى تبيين آن مبذول داشته اند. برخى از فيلسوفان مانند شيخ الرئيس در التعليقات و صدر المتالهين در اسفار براى تبيين اين موضوع، به مباحث مقدماتى مهمى پرداختند. در عين حال، بين فيلسوفان و متكلمين اختلافات زيادى در اين زمينه مشاهده مى شود. تا آنجا كه براى فرار از پاره اى اشكالات، برخى از متكلمين بكلى علم الهى را هم نسبت به ذات خويش و هم نسبت به اشياى عالم منكر شده اند؛ اما غالب قريب به اتفاق فلاسفه و متكلمين علم خدا را در هر دو مورد پذيرفتند؛ هر چند درباره كيفيت اين علم بين خود آنها اختلاف نظر جدى وجود دارد. برخى، هم علم به ذات و هم علم به مخلوقات را عين ذات الهى دانسته اند و برخى ديگر علم به ذات را عين ذات و علم به مخلوقات را صورتهايى قائم به ذات و خارج از آن شمرده اند و بعضى علم تفصيلى ذاتى خداوند را نسبت به مخلوقات پذيرفته اند، اما برخى ديگر، چنين علمى را منكرند و علم تفصيلى پيشين به مخلوقات را خارج از ذات و قائم به ذات دانسته اند و برخى ديگر بكلى منكر علم تفصيلى پيشين شده اند و علم تفصيلى به مخلوقات را در مرتبه مخلوقات و بلكه عين وجود آنها مى دانند. برخى نيز علم خدا به مخلوقات را از نوع علم حصولى و برخى آن را از نوع علم حضورى دانسته اند.

يكى از معضلات در مبحث علم بارى تعالى نحوه تبيين علم او به پديده هاى مادى است. اين مساله از چند جهت مورد اشكال واقع شده است: يكى اين كه پديده هاى مادى كثرت دارند و لازمه علم خدا به تك تك آنها، راه يافتن كثرت و تركيب در ذات حق است كه با بساطت و وحدت و صرافت ذات او سازگارى ندارد؛ ديگر اين كه پديده هاى مادى متغير و درگذرند و لازمه علم خدا به آنها اين است كه اين تغيير و تحول در ذات حق راه پيدا كند؛ از جهت سوم اين اشكال مطرح است كه طبق ديدگاه فيلسوفان، امور مادى نه مدرك واقع مى شوند و نه مدرك؛ يعنى امور مادى نه تنها صلاحيت درك و شعور را ندارند، قابل درك نيز نمى باشند. بنابراين، چگونه ممكن است كه خداوند به امور مادى جهان، علم داشته باشد.

برای دیدن ادامه مقاله به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

قدرت خداوند

اثبات قدرت الهي

يكى ديگر از اوصاف ثبوتى و ذاتى خداوند قدرت است و بر اين اساس, آيات زيادى در قرآن كريم, خدا را به نام ((قادر)) و ((قدير)) مى خواند. قدرت نيز از جمله اوصافى است كه ما مى توانيم مرتبه محدودى از آن را در خود بيابيم. از اين رو, مفهوم قدرت و عجز تا حد زيادى براى ما روشن است. با اين حال, لازم است براى وضوح بيشتر بحث, تعريفى از قدرت ارائه دهيم كه بر قدرت خداوند نيز قابل تطبيق باشد.

قدرت چيست ؟
متكلمان اسلامى, تعاريف مختلفى از ((قدرت)) ارائه كرده اند. براساس يكى از مشهورترين تعاريف, قادر كسى است كه اگر بخواهد, فعلى را انجام مى دهد و اگر بخواهد, آن را ترك مى كند.1 بر اين اساس, هنگامى گفته مى شود كه فاعل خاصى بر انجام فعلى قادر است كه انجام يا ترك آن فعل, تابع خواست و مشيّت او باشد.بنابراين, در كليه مواردى كه فاعل فاقد مشيت است و فعل او بدون آنكه مسبوق به خواست و مشيت او باشد, محقق مى شود, فاعل مزبور در انجام آن فعل فاقد قدرت است. از اين رو, مى توان گفت كه آتش بر ايجاد حرارت و فعل سوزاندن قادر نيست, زيرا فعل آن از مشيت و خواست بر نمى خيزد و نمى توان گفت كه اگر بخواهد, فعل سوزاندن را ترك مى كند. براساس تعريف فوق مى توان به اصول زير دست يافت :
الف: قدرت داشتن بر انجام كارى, لزوماً به معناى وقوع آن كار نيست, بلكه ممكن است فاعلى در عين حالى كه بر انجام كارى قادر است, آن را ترك كند و اين در صورتى است كه مشيت او بجاى انجام فعل, به ترك آن تعلق گرفته باشد.
ب: فاعل قادر, قبل از انجام فعل نيز به صفت قدرت متصف است (بر خلاف نظر گروهى كه معتقدند فاعل صرفاً در هنگام انجام فعل به قدرت متصف مى شود.)2 صحت اين مدعا را هم با تامل در تعريف قدرت و هم با مراجعه به حالات درونى خود مى توان دريافت, زيرا روشن است كه تعريف مزبور, كه شامل دو قضيه شرطيه است, قبل از انجام فعل نيز, در مورد فاعل قادر, صادق است. از سوى ديگر, ما در درون خويش خود را بر انجام بسيارى از كارها قادر مى يابيم در حالى كه هنوز به انجام آنها اقدام نكرده ايم.
ج: قدرت همواره به دو امر متقابل, يعنى انجام و ترك فعل, تعلق مى پذيرد. به عبارت ديگر, هر جا كه سخن از قدرت فاعل به ميان آيد, مقصود از آن هم توانايى انجام فعل است و هم توانايى ترك آن. در طرف مقابل گروهى از متكلمان كه اتصاف فاعل به قدرت را به زمان وقوع فعل منحصر مى كنند, متعلق قدرت را صرفاً ((انجام فعل)) مى دانند.3
د: تقابل دو مفهوم قدرت و عجز, از سنخ تقابل عدم و ملك است. بنابراين, فاعلهاى طبيعى مانند آتش, كه فاقد مشيت اند, نه به قدرت متصف مى گردند و نه به عجز.

 برای دیدن ادامه مقاله به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

صفات مناقان

منافقان در قرآن
يكى از مسائل مهمى كه در سوره‏هاى مختلفى از قرآن مورد بحث قرار گرفته است، مسأله «نفاق» است و قرآن از گروهى به نام «منافقين » ياد مى‏كند كه ما در فارسى از آن به «دورو» يا «دو چهره» تعبير مى‏كنيم. اين گروه كه نه اخلاص و شهامت براى ايمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صريح، در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند و از آنجا كه ظاهرى اسلامى داشتند، غالباً شناخت آنها مشكل بود كه قرآن با بيان نشانه‏هاى دقيق وزنده خط باطنى آنها را آشكار مى‏سازد.
از آنجا كه اسلام در طول تاريخ خود بيشترين ضربه را از منافقان خورده است، سخت‏ترين حملات خود را متوجّه منافقان ساخته و آنقدر كه آنها را كوبيده هيچ دشمنى را نكوبيده است. نكته حائز اهميت اين است كه هيچ كدام از امامان معصوم(ع) ما توسط كفار و مشركين به شهادت نرسيده‏اند و همگى بدست همين منافقان به ظاهر مسلمان شهيد شده‏اند كه خود جاى بسى تأمل است.
با توجّه به اينكه هر موقع حكومت اسلامى قوى‏تر بوده بحث نفاق نيز شديدتر شده است مى‏توان گفت در واقع عنادهاى منافقان با حاكم اسلامى است. البته در هر عصر و زمانى منافقان وجود داشته‏اند ولى در صحنه‏هاى حساس و مراحل مختلف آشكارتر مى‏شوند.
در برخورد با خط نفاق اولين مسأله شناخت است كه قرآن در اين زمينه به روشنگرى پرداخته است. در اين مقاله سعى شده است با بهره‏گيرى از قرآن و تفسير ارزشمند نمونه، شناخت منافقان در اين مقطع حساس و شكوفاى تاريخ راحت‏تر و نحوه برخورد با آنان روشنتر شود.
منافق از ريشه «نفق» است. اصل «نفق» به معنى خروج است. نفاق مصدر است به معنى منافق بودن. نفاق صفت افراد بى ايمان است كه ظاهراً در صف مسلمانانند امّا باطناً دل درگرو كفر دارند و منافق كسى است كه در باطن كافر ولى ظاهراً مسلمان است، علت اين تسميه آنست كه منافق از ايمان به طرف كفر خارج شده است. ناگفته نماند كه «نفق» نقبى است در زير زمين كه تسميه منافق از «نفق» به معنى نقب است كه از راهى به دين وارد و از راه ديگر خارج مى‏شود.
به حقیقت نفاق دردی مزمن و انحرافی اخلاقی و مهم در زندگی افراد، اجتماع و امت است بنابراین خطر آن عظیم و شر صاحب آن بسیار است، در واقع اهمیت گسترده آن زمانی متجلی است که ما آثار ویرانگرش را بر امت به طور کلی و بر حرکات اصلاحی و خیر به طور خاص ملاحظه می‌کنیم؟ چرا که عملیات تخریب را از داخل رهبری می‌کند، و با این حال صاحب آن در امان است، کسی مراقب او نیست و برای مکر و نیرنگ او حسابی باز نمی‌شود، چون نام مسلمانان بر او گذاشته شده‌است و به ظاهر آنان خود را آراسته است و با زبان آنان سخن می‌گوید.

اگر کنجکاوانه و با دقت نفاق را بررسی کنی می‌بینی که خوراکی است شیطانی که آمیخته‌ای است از ترس شدید، طمع در منافع زودگذر دنیایی، و انکار حق، و دروغ و... و تو می‌توانی نتیجه چنین ترکیبی را تصور کنی!
اگر در لغت به نفاق بنگریم می‌بینیم که از جنس مکر و نیرنگ است و وانمود کردن خیر و پنهان کردن شر.

اقسام نفاق:
بسیاری از علما نفاق را به دو دسته تقسیم کرده‌اند:
1- نفاق اعتقادی:که برخی آن را "نفاق اکبر" و حافظ‌بن رجب(رح) آن را بدین‌گونه تعریف کرده‌است که: انسان ایمان به خدا و فرشتگان و کتب و انبیاء و قیامت را وانمود کند و در باطن با تمام یا بعضی از آن مخالف باشد. و می‌گوید: این همان نفاقی است که در زمان رسول خدا (ص) وجود داشت، و قرآن اهل آن را سرزنش و تکفیر کرد و خبر داد که اهل آن در اعماق آتش دوزخ جای دارد. "إن المنافقین فی الدرک الأسفل من النار و لن تجدلهم نصیراً". (نساء:145) "بی‌گمان منافقان در اعماق دوزخ و پایینترین مکان آن هستند و هرگز یاوری برای آنان نخواهی یافت"
2- نفاق عملی یا نفاق أصغر: که متخلق شدن است به بعضی از اخلاق ظاهری منافقین همچون دروغ و سهل‌انگاری در نماز خواندن و ... همراه با ایمان به خدا و رسولش و روز آخرت، همانطور که در حدیث آمده است.
"نشانه منافق سه چیز است: هرگاه سخن براند دروغ می‌گوید، و هر وقت وعده‌ای بدهد خلاف وعده عمل می‌کند، و چون امانتی به او داده شود خیانت می‌کند"
و در جای دیگر می‌فرماید: "أثقل صلاة علی المنافقین صلاة العشاء، و صلاة الفجر، و لویعلمون ما فیها لأتوهما و لو حبواً‌‌ "
یعنی: سخت‌ترین نماز در نظر منافقین نماز عشاء و نماز صبح است و اگر می‌دانستید چه خیر و اجری در آن دو نماز است آن را می‌خواندید حتی اگر به صورت خوابیده بود"

 برای دیدن متن کامل مقاله به صورت وورد روی لینک زیر کلیک کنید

 چهره منافقین و صفات آنها در قرآن