سرزمین عشق

خیلی ها شلمچه را با غروبش میشناسند. غروب که می شه سرخی اسمان که جایخورشید را می گیرد حزن عجیبی می ریزددردلهای عاشق . ادم انگاردیوانه می شود.انگار یک عالمه حقیقت یک عالمه ذکر یک عالمه صدا و ناله می خواهند  هجوم بیاورند به مغزت و تو در امان نیستی از همه اینها .

عجیب است... ادم در هجوم این همه باشد و لذت ببرد عشق بازی کند خودش را بیندازدروی خاک و خاک را مشت کند و توی دست  هایش بگیرد.

خیلی ها شلمچه را با غروبش می شناسند . اصلا نذر می کنندکه غروب به شلمچه برسند  نجوای غروب شلمچه با بقیه ساعات روز فرق می کند و وای  ... اگر این غروب  غروب جمعه نیز باشد. "ای کاش هرچه زودتر سال تموم بشه دوباره عید بشه تا دوباره بتونم غروب شلمچه رو ببینم دلم براش تنگه"

اگر شلمچه را با غروبش میشناسند دو کوهه را هم با شبهایش می شناسد.  دلت میخواهد توی تاریکی شب لابه لای این ساختمان ها پیچ و تاب بخوری بروی بیایی و در این رفت و امدها بعضی حقایق دستگیرت می شه.

این وسط چاشنی دیوانگی های تو جملاتی است  از شهید سبز سید مرتضی اوینی که تو را همراهی می کندقدم به قدم.

"دو کوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است... "

و می توانی بفهمی" شرف المکان بالمکین" یعنی چه؟ یعنی کسی که روزی اینجا نشسته وضو گرفته و نماز خوانده اهل اسمان بوده است  پس اینجا اسمان است نه؟

یکی از بسیجی ها روی یکی از دیوار ها نوشته؟" ای کسانی که بعد ها به این ساختمان ها می ایید تو را به خدا با وضو وارد شوید."

"دو کوهه مغموم مباش که یاران اخر الزمان ات از راه می رسند..." و

شاید تو هم یکی از انها باشی

"دلم برای حسینیه گردان تخریب تنگ است"

تا تو به خدا رسی و من به ... کجا؟

 

           باز تو می گویم استاد

میراث

 پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
 مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
 جز پدرم ایا کسی را می شناسم من
 کز نیکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
 کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نایکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
 من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
 کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
 روز و شب می گشت ، یا می خفت
 این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
 تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
 با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید


در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این

 
 ای عموی مهربان ، تاریخ

 پوستینی کهنه دارم من که می گوید
 از نیکانم برایم داستان ، تاریخ


من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
 نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
 وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست

 
پوستینی کهنه دارم من
 سالخوردی جاودان مانند
 مرده ریگی دساتانگوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
 سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
 داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
 کشتگاهم برگ و بر می داد
 ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
 من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
 اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
 هم بدان سان کز ازل بودم
 باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
 باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
 و آن بایین حجره زارانی
 کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
 هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
 روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
 من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
 خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
 با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
 این مباد ! آن باد
 ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
 پوستینی کهنه دارم ن
 یادگار از روزگارانی غبار آلود
 مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
 بعد من این سالخورد جاودان مانند
 با بر و دوش تو دارد کار
 لیک هیچت غم مباد از این
 کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش ایا بدل سازم
 که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان
همچنانش پک و دور از رقعه ی آلودگان می دار

                                                                                   مهدی اخوان ثالث


 

هر چه می خواهم غمت را پنهان کنم

سینه می گوید من به تنگ آمدم

فریاد کن

 

سخن دل از امام سجاد ع

ای خدا

اگر گناه من زشت است

اما

عفو تو زیباست.

امام سجاد

علیه السلام

قبیله عاشق

هنوز راه همان است و مرد بسیار است

خبر دهید که اهل نبرد بسیار است

صدای گام سواران صبح می اید

مگر ندیدی در جاده گرد بسیار است

به پای عشق برو و خون گرم جاری کن

اگر نه فرصت تا ابر سرد بسیار است

چه می نشینی ان دشنه تیز برکش

شتاب کن نفس هرزه گرد بسیار است

مباد تیغ علی(ع)را زدست بگذاریم

هنوز طایفه سرخ و زرد بسیار است

از این قبیله اگر چند عاشقان رفتند

هنوز راه همان است و مرد بسیار است

شهید نور علی یونسی

مکه برای شما فکه برای من

بالی نمی خواهم این پوتین ها ی کهنه هم می توانند مرا به اسمان ببرند.

شهید اوینی

 

اتوبان دوطرفه

شهدایه اتوبان دو طرفه دارن که ترافیک نداره باریک هم نمی شه دور برگردون نداره ورودی داره ولی خروجی نداره. اگر وارد شدی باید تا اخرش بری .سرعت و سبقت ازاده. بعضی جاها سرعت گیر داره که رهبری تعیین می کنه .کنترل نا محسوسش خداست. راهورش ائمه(ع). راه انحرافی داره ولی تابلو هشدار داره. اگر کسی خوابش ببره یا.... به شهادت نمی رسه

اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک

ترانه وصال

دلم قرا ر نمی گیرد از فغان بی تو

سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ

ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چو اسمان مه الوده ام ز تنگ دلی

پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو

نسیم صبح نمی اورد ترانه شوق

سر بهار ندارند بلبلان بی تو

لب از حکایت شب های تار می بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته ندارم  شراره ای به زبان

نمی زند سخنم اتشی به جان بی تو

ز بی دلی وخموشی چو نقش تصویرم

نمیگشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سردبه زیر زبان تشنه نهم

چو یادم اید از ان شکرین دهان بی  تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین

جدا ز خلق به محراب "جمکران" بی تو

 

 

 

 

عظمتی شش گوشه

بوی خاک غربت رامی توانی از همین جا احساس کنی عطر زیبایش را مستانه برسربری  و له له حضورش را فریاد بر اوری.دگر اینجا نیز سرای اوست و اوست که بر خانه های دل های کهنه مان هجوم می اورد سودای خیال را در روحم پرواز می دهد و ان وقت پر از بال و پر می شوم.

پروازکنان سرای عراق این شهرستان نوشین را در بر می گیرم و سفری خیال انگیز و طربناک با شبنم های چشم به سوی روشن اباد دل اغاز میشود.

از خرابه های بی تمدن انسان میگذرم و به روشن فکر عاقلانه ی عشق میرسم.ولی جنون این بار من را نیز همچون دیگر زائران مجنون و شیدای بار گاهش می کند و صدای نوازش بال های کبوترانش مرا چون دیوانه ای سراسیمه به سوی خودش فرا می خواند.

اگر یارای ان نیست که با پای قدمم ان جا را رویت کنم با پایجان به سوی جان خویش رهسپارم قدم میزنم و جلو می روم خاک است ولی روبرویم کربلای کربلائیانی است که سر را به سودای خیالش این گونه روانه ی نیزه ها کردند

ببین این جاصحرای بزرگی است که یاس های کوچکش بی باغبان ماندندو بزرگ سه ساله ایکه از فرط بی ابی و نه از فرط غربت پر پر شد.

آه...

در ان گوشه بزرگ مردی می بینم چون علی(ع) زانو بر زمین زده و خارهای بی رحم تازیانه را زا زمین بر می کند ببین بانوی بزرگی که بی تاب از عشق ان شهسوار چشمان اسمانیش   همیشه بارانی است. و حال ببین کوچک مرد ی بزرگ در گاهواره ی کودکی  به تیغ خشم خشمناکان خط یادگاری بر ساقه اش زده اند.

اه پرورد گارمدگر تاب تماشای این مظلومیت را ندارم و ان گاه صدایی در جانم طنین می افکند و نوایی در ذهنم فوران می کند که ...

حسین(ع) بزرگ مردی بود که بار دگر علی (ع) را در صفحه زمانه به تصویر کشید وزینب(س) بزرگ زنی که ذهن ها را یاد اور فاطمه(س) می ساخت.اگر رقیه(س) کوچک بود ولی روح بزرگش در فراق پدر علی وار به شهادت رسید و این ها همه از خاندان شجاعتند .

سرم به دوران می افتد وروحم باز ازجسم به فراسوی اسمان پر می زند از بی ابی ابی ترین انسان های زمانه زبانم خشک است و لحنم بسیارطولانی شده  .

چشمان خسته و ناتوانم راازبرابرغبارهای زمانعقب می کشم عظمتی با شکوه را در برابرم می بینم بال های تواضعم بی اختیاربرخاک های مقدس حسین(ع) کشیده میشود حال عظمتی شش گوشه را میبینم و روحم را چون کبوتری در بامش به پروازدر می اورم .

باری دیگر ازسفری شیرین باز می گردم ولی هیچ گاه  کبوتر ارمغانم را به پیش خود فرانمی خوانم .

چشمان بی لیاقت خویش را میگشایم و لبخندی به خوش خیالی خویش میزنم.

اللهم ارزقنا زیارت الحسین(ع) فی الدنیا

و شفاعه الحسین(ع) فی الاخره

یادمان باشد ....

 

یادمان باشد از امروز خطایــــی نکنیم

                                                              گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هـنر انسان نیست

                                                              گـــر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمــان باشد اگــــــــر گلی را چیدیم

                                                              وقت پر پر شدنش ساز و نــــــوایی نکنیم

یادمـــان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                                                              طلب عشق ز هر بی سر و پایــــی نکنیم

 

       یادمان می ماند؟؟؟؟؟

تنهاتر از همیشه     

 

و من باز تنهاتر از تنها شدم
                                          و من باز در تنهایم سخت گریستم

                                                                   آنگاه که سهم من از دنیا گریستن بود

                                تو در تنهایم غوطه ور بودی

                                              و آنگاه که سکوتم پر از فریاد بود

                                                              تنهایم را سکوت، هزاران بار دوره کرده بود

                                 (( چه سود که تو هیچ ز آن نفهمیدی ))  

 

 

                                                     
    

طلوع عشق

ما معتقدیم عشق سر خواهد زد بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد

اخر شب سرد ما سحر می گردد اشوب جهان و فتنه سر می گردد

چشمان خدا ز عشق تر می گردد مهدی(عج)به میان شیعه بر می گردد

تفسیر بلند ذوالفقار است این مرد انگار بهار در بهار است این مرد

با خون حسین(ع) در نیام امده است انگار علی(ع)به انتقام امده است

ای کوفه دلان ز جایتان برخیزید از شرم و حیا ز شهرتان بگریزید

ای کوفه دلان دوباره دین امده است این است علی(ع) فتح مبین امده است

 

ای مرد علم به دوش من یا مولا ای سید سبز پوش من یا مولا

 

ان مرد که بوی سبز باران میداد ان پیر که روح بر جماران میداد

می گفت که عاقبت کسی می اید از نسل علی (ع) دادرسی می اید

می گفت که یک روز تو بر میگردی بر شام سیاهمان سحر می گردی

می گفت تو سبزی به بلندای دعا سرشار محبتی و سر شار خرد

اما تو نیامدی بهارانم رفت افسوس دگر پیر جمارانم رفت

طفلان نجیب بیشه ها شیر شدند مردان غریب جبهه ها پیر شدند

یک عده به ذکر ندبه تطهیر شدند یک عده ز دوریت زمین گیر شدند

 

ای مرد علم به دوش من یا مولا ای سید سبز پوش من یا مولا

 

برگرد که بر بهارمان می خندند یک عده به انتظارمان می خندند

یستان سیاهی که به خون الودست گویند که انتظارمان بیهودست

افسوس کسی نیست که فریاد زند از پشت حصار غربتت داد زند

افسوسکسی نیست بیا داد برس یا صاحب ذوالفقار فریاد برس

امواج دلت ابی دریای غریب غربتکده ات کجاست؟ مولای غریب

غربتکده ای که بویدریا داردصد خاطره از غربت زهرا(س) دارد

برگرد و نشانمان بده دریا را برگرد و بیاب تربت زهرا(س)را

برگرد علی(ع) چشم به راه است هنوزاسرار غمش در دل چاه است هنوز

ان چاه پر از ستاره را پیدا کن ان سینه پاره پاره را پیدا کن

برگرد که سبز و استوار امده اند ان ۳۱۳ سوار امده اند

 

ای مرد علم به دوش من یا مولا

ای سید سبز پوش من یا مولا

جنگ چیست؟

معلم نوشت با گچ سپید

روی تخته سیاه

جنگ چیست؟

بچه ها یکی یکی صدا زدند

ما که جنگ را ندیده ایم

ما فقط از این وان شنیده ایم

مریم از میانشان بلند شد گفت:

من ولی جنگ را دیده ام

در نگاه مادرم

در نگاه خیس خواهرم

لحظه رسیدن برادرم

یک پلاک و چند استخوان جای ان

برادر دلاورم

مادرم برای من گفته است

گفته وقتی از زمین و از زمان

جنگ می وزید بی پدر شدم

جنگ اتش است و دود و درد

با دلی سیاه و پر ز رنگ

 ما همه گریستیم

زنگ خانه را زدند

دسته ای نگاه تر روانه شد

مدرسه چقدر عاشقانه شد

من به سمت خانه امدم ولی

قلب کوچکم میان مدرسه

روی نیمکت نشسته بود

قلب من شکسته بود

 

ظهور

یاصاحب الزمان(عج)

 

به ظهورت شتاب کن

 

 

عالم زدست رفت

 

 

تو پا در رکاب کن

موعود

 

درا موعود حسن مطلع این شعرنام توست

و با هر ضرباهنگ خوش اهنگ گام توست

سر انگشتانم از موسیقی الهام تو رقصان

و این گلواژه ها اکنده از عطر کلام توست

مرا اتش نزد این مستی جام از پی هر جام

که افروزنده این دور بی فرجام جام توست

هزار و یک شب غم تا کی؟اخر افتابی شو

که مطلع از پی مطلع غزل هایم مقام توست

بیاور  فصل ها را بویی از اردیبهشت عشق

شمیم این شقایق زارها مست از مشام توست

پر از رنگین کمان است اسمان در رقص پرچم ها

بر فراز ان شکوه سبز را گاه قیام توست

 

ببین منظومه های افرینش رو به پایان اند

سرا پا شور گل کن نوبت حسن ختام توست

 

عشق حسین(ع)

خواب دیدم خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروار ها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بودغرق وحشت سوت و کور تنگ بود

ناله ای کردم ولیکن بی جواب تشنه بودم تشنه یک جرعه اب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که امد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیعی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی

امدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست ان یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو کار های نیک و زشتت را بگو

گفتنم عمر خودت کردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر انجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا مید از هر کجا و دل فکار می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق اغاز شداز جنان در های رحمت باز شد

مردی امد از تبار اسمان نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود درد را از قلب ادم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سر چشمه اب حیات بین دستش  کائنات و ممکنات

خاک پایش تربت عرش برین طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود در دلم مهرش عجب بنشسته بود

از قدوم ان نگار مه جبین از جدال حضرت عشق افرین

دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه امده اینجا حسین(ع) فاطمه(س)

صاحب روز قیامت امده گوئیا بهر شفاعت امده

سوی من امد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویمخنده کرد

گفت:ازادش کنید این بنده را  خانه ابادش کنید این بنده را

این که اینجا اینچنین تنها شده کام او با تربت ما وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است

بار ها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است

این که می بینید در شور است و شین ذکر لالائیش بوده "یا حسین"(ع)

دیگران غرق خوشی وهلهله دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق ما سر خود می شکست

سینه چاک ال زهرا (س) بوده است چایریز مجلس مابوده است

خویش را در سوز عشقم اب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب(س) نمودگاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است خویش را نذر رقیه(س) کرده است

تا که دنیا بود از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در نزد شما گردیده بد جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس(ع) داشت

نذر عباسم(ع)  به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم(ع) با خود او را نزد زهرا(س) می برم

هر چه باشد او برایم بنده است گر بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم پیش مردم ابرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت می شود همسایه من در بهشت

اری اری هر که پا بست من است

نامه اعمال او دست من است

 

خسته ایم خدایا

ای خدا

رحمی نما

بر این دل خسته

السلام علیک یا اباصالح المهدی

میلاد یگانه منجی راستی

تنها پاسدار حرمت شهدا

تنها منتقم خون کربلا را به همه ی منتظرانش تبریک می گوییم.

       

انتظار

انتظار تنها نگاه یخ بسته ی روزگار

                                   پل چوبی بی قرار

                                                     بارها هجا کردم

                                                                       الف،نون،ت،ظا،الف،ر

                                                                                               مبهم بود و گنگ

همیشه مانده از درک آن

       درک هستی هم سرگشته بازایستاده

                                                       بختک زده، وامانده

                                                                          گویا اندوهگین ز درک بی درکی ها

خسته از رنج سستی ها بازمانده بود

           ناگهان ناله ای از پرچین اندیشه گسیل شد

                                                                      از ژرفای وجود

                                                                                  آرام و خسته، بی رخوش

جدایی، جدایی

            آری، آری این است متن انتظار

                                   انتظار تنها نگاه یخ بسته روزگار

                                                                          آغاز سال بی بهار

باز هم زمزمه

       خسته تر از دیرباز

                      فاصله ، فاصله

                                   این است ابتدای انتظار

                                                 فاصله ای به نزدیکی نفس نفس های رهایی

به دوری قرن ها

            قرن هایی ساخته ی اندیشه ما

                                    قرن هایی بازیچه ی بازی بازیگران پلشت

همان انسانهای بدپیله

                       که در فاصله ها جامانده کوله شان

                                                               پس بیا ابتدا نباشیم

                                                                                 بازیچه ی الفبای پر ادعا نباشیم

                                            باش تا کم کنیم فاصله را

کاش بیایی مولا

با همه لحن خوش اوایی ام

در به در کوچه تنها ییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دور تر

نغمه تو از همه پر شور تر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

 

کاش که همسایه ما میشدی

مایه اسایه ما میشدی

هر که به دیدار تو نائل شود

یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم اتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو ارامش جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه افتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار

ما کی وکجا وعده دیدار ما

 

 

ابر تو

هر چه خورشیدشدم ابر تو پایان نگرفت

ابر ها هی متراکم شد و باران نگرفت

 

بی تو هر سال بهار امد رد شد اما

از درختان چه بگویم؟علفی جان نگرفت

 

حرف های غزل الوده تو پایان یافت

این میان گریه من بود که پایان نگرفت

 

 

این غزلواره تمام تب فریادش را

بجز از عطر تو و یاد شهیدان نگرفت

 

بعد توبین تمام رفقایت "احمد"

هیچ کس را تب یک " گریه پنهان" نگرفت

 

غزل دلتنگی

هر چندکه دلتنگ تر ازتنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از  دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذاربه بالای بلند تو ببالم

کز تیره نیلو فرم و تشنه نورم

 

                  قیصر امین پور

 

قطره خون اخر

بایدکه  از طوفان پرت را پس بگیرم

از بادها خاکسترت را پس بگیرم

باید بیا شوبم سکوت لاله ها را

تا مستی سر تا سرت را پس بگیرم

ده جنگجو در دست هایم صف گرفته

تا از جهان انگشترت را پس بگیرم

صد سال روی سنگ قبرت بوسه ام را

حک می کنم تا پیکرت را پس بگیرم

من زنده ماندم با غلافی منتظر تا

از گرده ی شب خنجرت را پس بگیرم

حس میکنم با بویی از تو می توانم

فانوس چشم مادرت را پس بگیرم

بو می کشم دندان گرگان جهان را

تا قطره خون اخرت را پس بگیرم

 

 

خون جگر

 

باد اسیمه سر از دشت خبر می اورد

داشت انگار که بی واهمه سر می اورد

 

چفیه و عطر و پلاکی که به خون اغشته است

همه خاطره ها را به نظر می اورد

خاکریزی که نشان از تو به باران داده سات

از دل خون شده اش لاله تر می اورد

 

تا که یک بوسه به زخمت بزند چلچله ای

داشت پیراهن از اغوش تو در می اورد

 

مادرت بعد تو جای عسل و شیر و شکر

بر سر سفره فقط خون جگر می اورد

 

قامت سرو تو را هیچ خزان در پی نیست

دست ننگین زمان هر چه تبر می اورد

 

بعد ان لحظه پرواز تو حتی خورشید

ارزوکرد که ای کاش سپر می اورد

  

سبز ترین فصل سال

ز جاده های خطر بوی یال می اید

کسی از ان سوی مرز محال می اید

 

صدای کیست؟ خدایا درست میشنوم؟

دوباره بوی صدای بلال می اید

 

ز بس فرشته به تشییع لاله امد و رفت

صدای مبهم برخورد بال می اید

 

مپرس از دل خود : لاله ها چرا رفتند؟

که بوی کافری از این سوال می اید

 

بیا و راست بگو چیست مذهبت؟ ای عشق

که خون لاله به چشمت حلال می اید

 

به لحظه لحظه های این روز های سرخ قسم

که بوی سبز ترین فصل سال می آید

  قیصر امین پور

دوبیتی جانان

ای امیدفاطمه روح وریحان همه یا بن الزهرا

نور چشم عاشقان مهدی صاحب زمان ای گل طا ها

چشم ما در انتظار گشته دلها بی قرار یا بن الزهرا

خلقتت لطف خدا ارزوی مصطفی ای گل طا ها

 

سخنی از من در قالب چشم تو

زندگی برای یک سلام

اسمش فدرت الله بود.قدرت الله حسین زاده. سنی نداشت. نصف صورتش سوخته بود.خیلی گوشه گیر بود و از جمع فاصله می گرفت همه اش تسبیح دستش بود و ذکر می گفت بچه ها به من میگفتند فلانی برو بیارش تو جمع خودمان.

توی گردان یه تیم فوتبال داشتیم. گفتم قدرت الله بیا با ما بازی کن. گفت بازی بلد نیستم. گفتم حالا بیا وایستا تو دروازه. پوتین هاشو پوشید امد ایستاد دروازه بان.

هر چی توپ اومد رفت تو  گل. ما فقط حرص می خوردیم.گفتم قدرت الله لا اقل یکی از توپها رو بگیر. تسبیح توی دستش را نشان داد و گفت:نه من دارم گل ها رو میشمارم.

شب عملیات کربلای ۵گفتم: قدرت الله خدا وکیلی و چی داری میگی این قدر تسبیح دست گرفتی پچ پچ می کنی؟گفت: هیچی. قسمش دادم که تو رو قران چی داری می گی؟گفت: دارم می گم"السلام علیک یا ابا عبدالله "میخوام انقدر این ذکرو بگم که برام ملکه بشه دم رفتن بتونم به ارباب راحت سلام بدم.توی کربلای ۵  یه لحظه دیدم سر خاکریز نشسته  همان لحظه تیر خورد و افتاد سر سنگر. دویدیم بالای سنگر و کشیدیمش پاییندرد داشت ولی لبخند زد. بغض کردیم که قدرت الله چی شده. سرش را بالا اورد و گفت:"السلام علیک یا ابا عبدالله" و سرش افتاد.

انا مجنون الحسین

نگاره ی دل

 

دنیا در حسرت

بانخلها دوباره چه میگویی؟در چاهها دوباره چه می خوانی؟

دنیا چقدر بعد تو در حسرت بنشیند و تو دست نجنبانی؟ 

مثل عقاب زخمی از این جنگل پر می کشی ولی سرشان گرم است

روبا ه ها به وسوسه خرگوش خرگوشها به خواب زمستانی

سر زیر برف کرده زمین اماسرما سیاه کرده زمستان را

وقتش شده است پشت زمستان را  با یک دعای ندبه بلرزان

این ظرفها اگر چه پر از شیر است شرمنده است کوفه ولی دیر است

دیگر امیر چشم و دلش سیر است از کاسه های اخر مهمانی

مردان عیش و سور چرانی را زنهای برد های یمانی را ..

تو کشته می شوی که جهانی را در پای میز محاکمه بنشانی

جدال عشق

راه می رود

سرفه میکند

پلک میزند

سرفه می کند

تکیه میدهد

سرفه میکند

سرفه میکند

سرفه میکند

ایستاده مرده است

لحظه ای

هزار بار

تکه تکه او

شهید می شود