اسمش فدرت الله بود.قدرت الله حسین زاده. سنی نداشت. نصف صورتش سوخته بود.خیلی گوشه گیر بود و از جمع فاصله می گرفت همه اش تسبیح دستش بود و ذکر می گفت بچه ها به من میگفتند فلانی برو بیارش تو جمع خودمان.

توی گردان یه تیم فوتبال داشتیم. گفتم قدرت الله بیا با ما بازی کن. گفت بازی بلد نیستم. گفتم حالا بیا وایستا تو دروازه. پوتین هاشو پوشید امد ایستاد دروازه بان.

هر چی توپ اومد رفت تو  گل. ما فقط حرص می خوردیم.گفتم قدرت الله لا اقل یکی از توپها رو بگیر. تسبیح توی دستش را نشان داد و گفت:نه من دارم گل ها رو میشمارم.

شب عملیات کربلای ۵گفتم: قدرت الله خدا وکیلی و چی داری میگی این قدر تسبیح دست گرفتی پچ پچ می کنی؟گفت: هیچی. قسمش دادم که تو رو قران چی داری می گی؟گفت: دارم می گم"السلام علیک یا ابا عبدالله "میخوام انقدر این ذکرو بگم که برام ملکه بشه دم رفتن بتونم به ارباب راحت سلام بدم.توی کربلای ۵  یه لحظه دیدم سر خاکریز نشسته  همان لحظه تیر خورد و افتاد سر سنگر. دویدیم بالای سنگر و کشیدیمش پاییندرد داشت ولی لبخند زد. بغض کردیم که قدرت الله چی شده. سرش را بالا اورد و گفت:"السلام علیک یا ابا عبدالله" و سرش افتاد.

انا مجنون الحسین