کاش چنین سایه گستر اندوه
تارین نمی نمود آسمان وجود

خیره، استاده با گستاخ چشمان ابلق
نظاره گر مرا
دست بر تارک کش
آغوش گشاده، کشیده در خود تنگ مرا
ندانم،ندانم و تو نیز نگویی
تو را میزبانم یا بر این ویرانه ی غبارین زگرد تنهایی ، دل
صاحبی و میهمانم
آری تو را می گویم غم جوابم ده
چه بی رخست،چه بی درنگ
بر این کوچک پهنه، تن
خیمه گستر آمدی
چه بی صدا، چه آرام
خزنده، رسوخ کرده در روزن های من آمدی
چنان نرم آمدی گمان بردم
از برای آرامش دل، سکنی گزیدی
که تو همان گرگ به پوستین میش مانی
و گفتی:
های، این را اختیار با منش
تویی در من تا به تو آویزم رخت خویش
ز سفر آمده ام خسته بر تو کنم اسکان
آری که تو آن زخم کهنه و دیری
که گه رَوی و هر گاه آیی به برم
چندان تو را مانستن شد
چندان ماهرانه تراشیدی ام نرم
که ساختی تندیس خویش در تن
عجبم، عجبم این دستان زمخت
چه سان این کنند
چه سان خویش را در من سازند
آه، ای اندوه، ستاره ی بی غروب،
صحرای بزرگ عمرم تا افق های افریقا
تورا گویم:
سکوت خفته ماران کویری
ای گستره ی چشمان خشن و پر بغض
ای خشن ترین زخمه ی ساز نا کوک زندگی
با توام
راز به خاک نشستن دستان گره کرده ی بی کسی ام
اندوه ، اندوه
چه گویمت که بی کران مرا فرو افتاده در توست
حالیا که تو هولناکی و دهشت زا بر کسان
و در کنار من گربه سان رام و همدم زندگی
خویت پر ز دد
به سان امواج آرام در پی خاستنی و
کنون بر چهر دگرم آمدی به بر
خوشتن راستین را نشانم دادی
پوستین برکندی و درنده چاک کنی سینه ام
آه، که چه آرام و بهت زده بر زانو نشاندی ام
آن استاده دگر فرو نشست آرام و سرد
آن ستبر کوه ایستا فرو ریخت
اما بی صدا و بی گرد و غبار آرام تر از آرام
تا بگویم دادار چه کنم؟
تا بگویم وا دادم
تا بگویم :
خدایا، سخت بیمارم در این سوختن های پی در پی
زین شبهای دردآلود و بی طلوع
با دلی پرهود ز تهمت و نیرنگ
در این دو، مردن های پی در پی
کنون دگر یارای استادنم نیست
پای رفتنم نیست
نای رسیدنم نیست
دگر سخت دچارم به اندوه بی مرگی و
به بی مرگی اندوه
گم شده ام در این پهنای بی گستره
دهشت ز بالینم به کنار نرود
دستش آویخته بر گلویم
و بغض،آستین بالا زده یاری گرش
خدایا،یارای من، توانم نیست
دست بر آورده ام تو را، چاره گر من
نه،نه چون تویی باشدم و چنین زار
این چه باوری است مرا دچار
ندانم، ندانم
کاش چنین سایه گستر اندوه
تارین نمی نمود آسمان وجود