بغض گلویم را می فشرد

این دستان کیست که دلم را می شکند

این زخم چیست ،که سینه ام را می شکافد

آری از توست از آن تویی که نمی خواهی به باورم برسی

از آن توست، تویی که تمام من و ناتمام منی

تویی که حتی لحظه ای به خوشحالی ام نمی آیی

آری این بغضِ گره کرده در گلویم از جور توست

  چرا چنین فرجام خواه آمدی مرا 

آن هم نه از برای رسیدن که برای بریدن

من که همه قلب خویش در پای وجودت گذاشتم

پس چرا نستانده پس می دهی مرا 

پس چرا نخواهیش

مرا دریاب

 تو را قسم به زلال آینه ها مرا دریاب

تو را به صدای زجه های ژرندگان شکسته بال

 مرا دریاب

تو را به رسیدن مرگ اقاقیا بین خاک و خون

مرا دریاب