تفنگت را زمین مگذار

 

دلاور!

ای رهین منتت مام وطن بسیار

تفنگت را زمین مگذار!

که چشم فتنه بیدار است

و خصم خیره سر در کار

تفنگت را زمین مگذار!

تفنگ تو زبان شعله در کاه است

سرود سرخ اتش در سکوت سرد جانکاه است

بمان تا خواب سنگین ستم بیدار

تفنگت را زمین مگذار!

اگر چه دشمنی زشت است

اگر چه جنگ زیبا نیست

ولی پیکار با پستی پلشتی ناجوانمردی

عیار ادمی زادی است

و جنگ با تجاوزگر

طلوع سرخ آزادی است

پس اینک ای دلیر عرصه های از خطر سرشار

نگهبان بنای صلح در این خطه خونبار!

بمان بر صخره های سربلند سرزمین عاشقت

آماده پیکار

تفنگت را زمین مگذار!

یادگاری

 

اهسته می اید صدا انگشترم انجاست

این هم کمی از چفیه ام...بال و رم انجاست

انجا که ترکش ریخته زیر درخت نخل

چشم دلت را باز کن خاکسترم انجاست

یک تکه از روح صدایم را زمین خورده است

ان تکه دیگر کنار سنگرم انجاست

یادش بخیر ان پا که بر مین ها قدم می زد

انجا کنار بوته ها پای دیگرم انجاست

انجا میان بوته ها دستم نمایان است

یک ساعت کهنه کنار دفترم انجاست

یک قمقمه درد و عطش از من به جا مانده ست

یک چشمه یک روداز دو چشمان ترم انجاست

حالا ببند ان چشم های نازنینت را

تا ننگری که جای خالی سرم انجاست

 

ان روزها

 

ان روزها تلاطم اروند زنده بود

در چهره های سوخته لبخند زنده بود

شیرین ترین حماسه فرهادیان دشت

در لحظه های اتش و پیوند زنده بود

جان بود هدیه در غزل حافظان عشق

با ان که یاد ملک سمرقند زنده بود

مردی که ذره ذره فراموش می شود

روزی کنار خط پدافند زنده بود

بگذارتا نگویم اگر دل شکستنی ست

زان سالها که روح خداوند زنده بود

وا حسرتا که از عطش اباد سوختن

باز امدم که باز بگویند : زنده بود

 

خوشا.....

 

 

               خوشا روزی که گرم جنگ بودیم

                                                     میان رنگها بی رنگ بودیم

              دل هر کس شهادت را طلب داشت

                                                     حدیث عشق و مستی رابه لب داشت

              خوشا تنهایی شب های سنگر

                                                     که دل بود و تمنا بود و دلبر

 

قصه فرماندهان

 

وقتی می خواهیم از سرزمینی بهتر بدانیم باید

قصه زندگی ادمهایش را بخوانیم.

اگر چه می دانیم ورق ورق تاریخ شرح حماسه های

مردم این سرزمین است

اما

شاید هیچ دورانی را مثل دفاع مقدس تجربه نکرده باشند

انگار در این سالها فرماندهان به تنها چیزی که

فکرنمی کردند پاداشهای دنیوی بود

اما اکنون .........

انها نه مدالی به سینه داشتند و نه حرفهای عجیب و غریب می زدند

باور کردنی نیست که گاه تا اخرین لحظات عمر

 برای عده ای ناشناس باقی می ماندند

اما اکنون..........

 قصه ان فرماندهان قصه واقعی مردان پارسا و شجاع این سرزمین است

****

ای مدعیان یاد اورید گذشته تان را

 برگردید به عزت و ابروی دیرین این سرزمین

مفروشید بزرگی این مردم را

لگد مال نکنید افتخارات این سرزمین را

که شما مسئولید

پیروی ازدشمنان این مردم نکنید

باز کنید چشمانتان را

درس عاشقی

 

ما همه جا ماندگان، شما تا ابد ماندگان

ما همه خستگان و شما همه دلدادگان

ما همه سوختگان و شما همیشه سرو قامت

ما چو خاکستر و شما آتش به دست از شور و شرر برابر هر چه سختی

 

این عکس زیبا از حاج همت رو گذاشتم رو صفحه دسکتاپ کامپیوتر تا همیشه یادم باشد که انهایی که برای مان عزیزند چه آرمانهایی داشتند و یادم باشد برای رسیدن به هدفهای والاشان چقدر راسخ و پا بر جا و استوار بودند تا یادم باشد هیچ گاه سر تعظیم در برابر دنیای حقیر پایین نیاورم تا یادم باشد عشق یعنی چه، یادم باشد آرمان چیست، یادم باشد پر از شورِ رسیدن باشم، رسیدن به عشق رسیدن به معشوق رسیدن به هر چیزی که بوی معبود را در خودش جا داده باشد.

بیسیم چی

 

 

اگر کسی برات

می میره

انقدر مرام داشته باش

که یه شاخه گل سرخ ببری سر مزارش

 

(شهدا را فراموش نکنید!)

 

 

دیرمتوجه شدم

 

" می گویند عاشق واقعی را باید هنگام درد و رنج و بلا محک زد

عاشق نه تنها از معشوق دست نمی شوید بلکه در عاشقی

راسخ تر می شود"

 وقتی باران تابوت

روی دستان موج به دنبال خود می بالیدبا ناباوری نگاه

می کردم . اغوش گرم مادر چه بی صبرانه انتظارت را

می کشید و پدر چه سربلند ایستاده بود. چشمهایم

را به خودشان واگذار کردم در خلوت تنهایی خود زار

می زدند. هوا انقدر معطر بود که انگار تمام اسمان

را یاس پوشانده بود .هیاهوی استقبال از لاله ها.

شاید باور نکنی چون خودت را لایق این همه

بزرگواری نمی دانستی اما موج بود که تو را به

هر طرف می برد . تابوتت خالی بود و من دوباره

به انتظار نشستم. ثانیه ها چقدر با شتاب

گلبو ته های صبرم را چیدند ومرا بی تاب تر کردند

 من در خصاص غرورچشمانم زندانی بودم و تو بر بال

 ملائک تا عرش پر گشودی.وقتی نور خدا بر دلت تابید

از خاک بریدی و بال در بال فرشتگان برای همیشه

اسمانی شدی.

و من چقدر دیر متوجه شدم که جا ماندم

 

مایه سرافرازی

 

گفت مادر که " دست هایت کو؟"

پدرم خنده زد :"نمی دانم"

مادرم گفت:"پیش او هستند؟"

و شنید از پدر :" چه می دانم"

مادرم گفت:" من یقین دارم

که بهشتی شدند دستانت"

پدرم بغض کرد:"اما زن!

مانده ام در غم زمستانت"

مادرم گفت:"دستهایت ما

من و مریم دو دست تو هستیم"

پدرم خم شد و نشست و گریست

ما ولی بغض خویش نشکستیم

رو به من کرد و مادرم پرسید:

" پدرت را چگونه می بینی؟"

گفتم :" او را دو بال بر شانه است

اه مادر نگو نمی بینی"

مادرم امد و مرا بوسید

گفت:" این راه و رسم جانبازی است"

گفتم:" اری برای کشور ما

پدرم مایه سرافرازی است"

طلاییه

 

ان که صحبت می کند می گوید" طلاییه عجب طلاییه"

من یادویترین طلا فروشی شهر می افتم و طلاها یی

که با رنگ طلایی شان ادم را میخکوب می کند

خاصیت رنگ طلایی این است که جذب کننده است

یعنی تو قادری چند ساعت پشت ویترین بایستی و

نگاه کنی.

اما طلاییه!

ما الان دو ساعت است که اینجا بیتوته کردیم

این را وقتی می فهمم که به ساعتم نگاه می کنم

خنده ام می گیرد فکرکردم نیم ساعته که اینجاییم

اما نه دو ساعت گذشته و من نه خستگی در کسی می بینم

و نه دل کندن و رفتن

ان که صحبت می کندحتما ساعت ها اینجا بوده

 وهر بار برایش جذاب تربوده که می گوید" طلاییه عجب طلایی"

اما واقعا طلاییه چقدر با طلا فرق دارد؟

ان دنیا دارد تفاخر دارد ثروت دارد علافی دارد...

اما طلاییه هیچ کدام را ندارد

راستی طلاییه چه طلایی دارد که این قدر محب دارد؟

دو کوهه

 

از سال قبل تا امسال تمام تصور من از دو کوهه

شده بود یک دامنه از حسینیه تخریب تا ساختمان ها.

دوکوهه بهشتی بود که در هیچ کتاب نامه ای تقسیرش را نخوانده بودم .

 پنج ساختمان پنج طبقه که هنوز تا اسمان ابی خدا قد کشیده بودند .

نمی دانم چرا که در تصور من هنوز کسی در حیاط حسینیه نماز  می خواند.

راستی مگر بغض بسیجی های تو چه بود که امروز غریبانه در دوکوهه می پیچد؟

من خودم را دیدم که سکوت دو کوهه را ضبط می کرد.

دوکوهه! اسماعیل معرفتم اب می خواهد

کجاست هاجر درونم تا در میان دوکوهه بایستد و فریاد بکشد مدال انسانیت را.

ریل قطار می رود و دل من جا می ماند

فکر کنم در حسینیه تخریب نفسم را تخریب کرده اند .

حسینیه تخریب دلش تنگ بود برای شهدا غبار گرفته بودش.

فریاد می کشید.

 پنجره هایش شیشه نداشت .

سکوت تخریب به ادم نفس مطمئنه می داد.

بازگشت

 

پرنده ای در قفس بود ازادشددوباره به قفس افتاد

شاید ان پرنده تو باشی ببین! اینجا شیطان می تازد انسان می گریزد

 شهر بمباران شده است دیری است شده ایم صم بکم قران

 صدایش را نمی شنویم از همه جا ترکش و خمپاره 

همه جا اتش بر سر و رویمان می ریزد و ما ادمیان به جای دفاع می گریزیم ازخودمان .

اینجا پر از مین هایی است که نمی شود دید

می گویندذکر" یا زهرا (س)" هوای نفس را بی خانمان می کند

باید " یا زهرا (س)" گفت و از روی مین ردشد

ـ اتوبوس رفت.               ـرزمنده کجا؟                 ـخط مقدم               ـاذوقه داری؟

ـبه اندازه ظرفیتمان برداشتیم.

ـاذوقه ات تمام شد یادت نرود

 عطش فکه را موج وحشی اروند را مقاومت خرمشهر را خمپاره هویزه را ..........

این طرف خداست

نگاهت می کند نگران مباش.

فکه

 

"هر چه جلوترمی رفتیم رمل های نرم انس عجیبی با ادمی پیدامی کردند"

سیدمرتضی اوینی

جلوتر از ما امده بود روایت فتح بسازد خودش روایت شد

روایت ایستادگی .می دانی از کجا فهمیدم؟

در فکه لاله روییده بود لاله های سرخی که

اطرافش را خار گرفته بود مثل مین های خنثی نشده

روی رمل های نرم نماز خواندن سعادت می خواهد

وقتی که خاک سجاده ای شود پر از اشک های تو

ازعطش ظهر عاشورا

بچه ها تشنه اند اب را جیره بندی کرده اند به همه

ابداده اند تشنگی را از روح ملت ایران گرفته اند

اما خودشان.....

نمی دانم چه سری است که راویان در فکه روضه خوان می شوند؟

چرا بوی یاس می اید؟

راستی اگر اینان در کربلا بودند حسین(ع) بی یاور بود؟

فکه حرف دلم با توست

بگو کجایند انها که در راه شهادت اغوش می گشودند ؟

به من بگوپشت کدام خاکریز بود که صدای یا زهرایشان

کوه را می شکافت ؟

پشت کدام سنگر خودشان را شکستند؟

فکه دلت نشکند

بوی سیب می اید

شهیدان هنوز زنده اند

خوشا به حالت که بهتر ازهرکسی می دانی معنای عند ربهم یرزقون را.

 

سبحان الله

 

فرازی از وصیت نامه شهید

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست اموز نشویم

از نور خویش اتش در ما بیفروز تا در سرمای بی خبری نمانیم

خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم

خدایا چشمی عطا کن که برای تو بگرید

دستی عطا کن تا دامانی جز تو نگیرد

پایی عطا کن که جز راه تو نرود

و جانی عطا کن که برای تو برود

شهید مهدی رجب بیگی   

      

شهدا راه نجات از باتلاق

 

افتاده بود توی باتلاق به هوای زیبایی مرداب امده بود محو اطراف شد

غفلت کرد جلوی پایش را ندید و اسیر باتلاق شد باتلاقی که ته نداشت

تا تکان می خورد بیشتر فرو می رفت هر بار که چند سانتی فرو می رفت

فکر می کرد الان است که پایش به کف باتلاق برسد ان وقت دیگر

می تواند پایش را محکم به زمین فشار دهد و خودش را بالا بکشد

اما فکر و خیالش واهی بود باتلاق ته نداشت دیگر نفسش هم به

شماره افتاده بود تنگ تنگ شده بود چی داشت این لجنزار که

اینطور فشار می اورد روی سینه اش و می خواست که نفسش

راببرد .سرش را بالا گرفت رو به اسمان دهانش را باز کرد و خواست

که شش هایش را پر از هوا کند یعنی این کار را کرد اما کمی تکان

خورد و همین تکان کوچک باعث شد بیشتر فرو برود بیچاره شده بود

 یک حشره زیبانشست روی مرداب از دیدن ان لذت برد و لبخند زد

اما دوباره فرو رفت خواست بگیردش فروتر رفت به چپ نگاه کرد

فرو رفت سرش را به بهانه نجات یافتن به راست چرخاند باز

هم فروتر رفت حالا فقط سرش بیرون مانده بود...........

***

این حال و اوضاع  واقعیتی است برای جوانان که روز به روز

در باتلاق بی خبری تنهایی گناه نا امیدی و بی پناهی فرو می روند .

***
راه چاره چیست؟؟؟

ایاراهی بهتر از شهدا برای نجات از این باتلاق ها وجود دارد؟؟؟

سردار مصمم و شجاع( امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)

 

پیام مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت امیر:

او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه

انقلاب نهادند همواره سر و جان خود را نثار در

راه خدا کردند سرزمین داغ خوزستان و گردنه

های برافراشته کردستان سالها شاهد امادگی

و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع

بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره

از رشادت و از خود گذشتگی او حفظ کرده است.

 

" یادش گرامی و راهش پر رهرو باد"

ما به گوشیم شهدا!

 

شهدا!ما الان توی خط مقدمیم نه خط مقدمی که شما بودین خط مقدمی که دور تا دورش رو

سنگرای دشمن محاصره کرده و مصیبت دو چندان این که بعضی از خودی ها هم شدن شریک دزد و رفیق

قافله .شهدا! ما تسلیم شماییم.مهمات و اذوقه مون داره تموم می شه. شما بگین اتیش دشمن رو چه

جوری خاموش کنیم. هر بار با یه ترفندی به خاک ما نزدیک می شن . درسته که همیشه تیرشون به

خطا رفته ولی اینبار با دفعه های قبل فرق می کنه . اینبار اونا از مرز نامردی گذشتن و حمله شیمیایی

زدن. حمله ای که با وجود گذشتن سالها نه تنها موجش نخوابید بلکه پیشرفت هم کرده و علاوه بر نسل

جوون نسل اینده رو هم در بر گرفته و خیلی ها هم توی این حمله شیمیایی موج تمدن اونا رو گرفت و از

خود بیخود شدن و دیگه خودی رو از دشمن تشخیص ندادن و تا جایی پیش رفتن که شدن نفوذیهای

دشمن. اما .... اما شهدا ما هنوز موندیم بچه بسیجی های نسل سوم که اسلحه ایمانمون تو

دستامونه و چفیه های وفا رو سپر دلامون کردیم تا صاعقه خیانت بهش نرسه. شهدا! ما پیشونی بندای

یا زهرا(س) و یا مهدی (عج) رو محکم بستیم به قلبامون که دست هیچ خیانتکاری نتونه گرهش رو باز

کنه . پوتین های استقامتمون رو پوشیدیم و راهی جبهه های حق علیه باطل شدیم وشعارمونو

"شهادت عاقبت پیروزی" قرار دادیم تا به جایگاه حقیقیمون برسیم.

حالا ما از شما درخواست کمک می کنیم و پیاممون رو براتون می فرستیم.

تو بگو:

بود ایا که در میکده ای بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

دو کوهه

دو کوهه بگذار سر بر شانه هایت بگذارم وبگریم که امروز ما را

عملیاتی دشوار در راه است .معلوم نیست که شیطان در حساب

 بانکی ماچه واریز کرده که این همه فرمان می بریم.امروز

تو چاه غربت فرزند علی(ع) هستی که روزی هزار بار سر در

چاه کرده و از ضلالت امثال ما می گرید دوکوهه دعا کن این

هوای الوده خفه مان نکند.

دوکوهه خود بگو با غم تو چه کنیم ان شب دیدارت پیرمان کرد

 و امشب هجران تو. یک بار دیدمت هزار بار یادت کردم تو نباید

فراموش شوی تو در غربت بسیجیانی.

نه میتوان فریادت زد و نه در سینه حبست کرد فقط باید با

تو زندگی کرد تو را بنا کرده اند تا ساختمان ایمان را در دل ها

بنا کنی دیدار تو مسولیتمان را سنگین تر می کند.

دو کوهه اغوشت را باز کن که این مدعی دوباره برگشته است

بگو بگو تا بخوانم با زبانی که از فرط گناه گنگ شده . تو دستم

را بگیر من روی سوال ندارم صبر دلمان را اتش می زند

تو می دانی با دل غمگین تبسم کردن چه لذتی دارد

تو می فهمی درد مرهم جانشان بود واشک جرقه امید وصالشان

دو کوهه با ما سخن بگو

با ما که از قطار ها هم بیشتر از کنارت رد شده ایم

بگو بگو منظور سید مرتضی از قطاری که بی اعتنا

از کنارت می گذرد چیست؟

تمنا

 

خدایا معرفتمان ده که بس بی معرفتیم

صبرمان ده که بسیار عجولیم

بصیرتمان ده که ببینیم انچه نا دیدنی است

کورمانکن که نبایسته ها را نبینیم و جز تو منظر نظر نباشد

بینشی عطا کن که اهل ثمر شویم

فکری ببخش تا به عظمتت پی ببریم و معرفتی یابیم

دستی ببخش تا دستگیر باشد وقطعش کن تاجز تو سوی کسی دراز نشود

قدمی عطا کن که راه تو بپیماید

و قدرتی که در خدمت تو باشد

 

مناجات شهید حاج عبدالله رودکی

 

سردار شهید حاج احمد کاظمی

مرد شکار لحظه ها برای مجاهدت بیشتر

مارا به خود وا مگذارید

تولد:۱۳۳۷در شهرضای اصفهان

۱۷سالگی:رفتن به فلسطین  و ۶ ماه مبارزه علیه اسرائیل

سال۵۶: محورفعال تظاهرات و راهپیمایی و پخش اعلامیه و شعار نویسی

۱۳۵۷:پس از پیروزی انقلاب اعزام دوباره به فلسطین

بازگشت به کشور: با اغاز اشوب های کردستان

روز های اغازین جنگ:ایجاد خط پدافندی علیه دشمن در اهواز

حضور در تمام دوران ۸ سال دفاع مقدس

در عملیات های: ثامن الائمه / طریق القدس / فتح بستان/ فتح المبین/ فتح تنگه رقابیه/

 بیت المقدس/ فتح خرمشهر و فتح هویزه پیشتاز بود

بنیانگذار لشگر ۸ نجف اشرف

فرماندهی عملیات های: و الفجر ۴ /خیبر/ و الفجر۸/ فتح فاو وکربلای ۵

ازاد سازی شهرحلبچه در و الفجر۱۰ توسط لشکر۸ نجف

۱۳۷۲: فرمانده قرار گاه حمزه در شمال غرب کشور

۱۳۷۹:فرمانده نیروی هوایی سپاه

۱۳۸۴: فرمانده نیروی زمینی سپاه

۱۳۸۴: در سانحه هوایی در راه ایفای مسئولیت به شهادت رسید

سردار شهیدمحمد بروجرد

تولد:۱۳۳۳ روستای "دره گرگ" از توابع بروجرد

۶ سالگی: پدرش را از دست داد

ازدواج:در سن ۱۷ سالگی

۱۸ سالگی: اعزام به سوریه و لبنان برای اموزش

مبارزات چریکی . اشنایی با شهید چمران.

سال ۱۳۵۴:دستگیری توسط رژیم به دلیل تداوم

مبارزاتش علیه رژیم

۱۳۵۷: مسئولیت حفاظت از امام(ره)

بعد از پیروزی انقلاب: مسئولیت زندان اوین

"یکی از بنیانگذاران سپاه پاسداران"

با اغاز نا ارامی در کردستان: به عنوان فرمانده

 منطقه ۷ سپاه راهی غرب شد

شهادت: اول خرداد ۱۳۶۲ بر اثر انفجار

مین در جاده مهاباد ـ  نقده

رفتارو کردار ورشادت هایوی در باز گرداندن امنیت

 به کردستان باعث شد تا مردم

کردستان به وی لقب" مسیح کردستان"را بدهند.

 

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.

من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.

 

شاهکار بسیجی های خمینی

طبیعت یکسری قانون و قاعده دارد که شکستن ان

کار هر کسی نیست اگر توانستی قاعده و قانون طبیعت

 را بشکنی معجزه کردی.

...

هیچ کس باور نمی کرد بشود در بحبوهه جنگ روی

اروند خروشان با ان جزرو مد زیادش و با ان عرض

بلندش پل زد اما جنگ ثابت کرد مردانی هستند که

کاری به قاعده و قانون طبیعت ندارند و یک یا علی

می گو یند و می زنند به اب

...

پل بعثت شاهکار مهندسی- رزمی تاریخ دفاع

مقدس است و امروز با همین عنوان در دانشگاه

مهندسی دافوس تدریس می شود

...

پس از عملیات والفجر هشت باید یک راه ارتباطی بین

خاک خودمان و شهر فاو که تازه به دست رزمندگان

اسلام افتاده بود ایجاد می شد رزمندگانی که در

فاو بو دند باید پشتیبانی می شدند امکانات و نیرو

می خواستند

قبل از والفجر هشت پلهایی روی اروند زده بو دند اما

اروند هیچ کدام را تحمل نکرده بود و همه را بلعیده بود

یک پل ساختند به نام فجر که شبها ان را

نصب می کردند و روز ها جمعش می کردند این پل نیز

خیلی کار امد نبود باید پلی ساخته می شد که محکم و

مطمئن باشد  و بتواند در شبانه روز تجهیزات و تدارکات

 و مهمات را به اسانی به ان ور اب برسانند بنابراین

پل بعثت به طول نهصد متر و عرض دوازده متر روی

اروند زده شد و چشم جهانیان را خیره کرد

پنج هزار لوله ۱۲ متری به قطر ۱۴۲ سانتی متر و

 ضخامت۱۶ میلی متر از جنس فولاد در عمقدوازده

متری رود خانه ای خروشان که ارتفاع جزر و مدش از

پنج متر هم بالاتر می رفت شش ماه از جهاد گران

اسلام وقت گرفت. دشمن در طول جنگ خیلی سعی

 کرد که پل را از بین ببرد اما نتوانست

...

دو طرف لوله ها را بسته بودند که لوله ها در اب غرق

نشوند. بعد از این که کار اتصال لوله ها تمام شد در

لوله ها را باز کردند تا با اب با فشار از لوله ها عبور کند و

لوله ها به زیر اب بروند و غرق شوند بعد روی لوله ها را

زیرسازی و اسفالت می کردند.

طراح این شاهکار بزرگ مهندس بهروز پور شریفی از

برادران جهاد سازندگی بود

برخی از قطعات این پل امروز در گلزار شهدای

خرمشهر است و برخی دیگر همان جا کنار اروند به

تماشا نشسته است.

 

زیارت قبول

از

دل هزاران شهید عبور کردی.در

ایستگاه های بهشت لختی درنگ کردی و برایت روایت

کردند و گریستی. به تو گفتند که کربلا همچنان جاری است: از

عاشورای ۶۱ تا امروز و فردا و ..........

شاید بارها و بارها به هر کدام از قدمگاههای شهیدان که می رسیدی با خود

می گفتی کاش مرا نیز به خیل شهیدان راهی بود و حسرت می خوردی که چرا از قافله جا

مانده ای . اری زمان ما را از قافله کربلاییان دور داشته است.  اما هنوز می توان ان گونه که

سید شهیدان اهل قلم خواست بخواهیم:" کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر."

به شهر باز میگردی دلت برای همین بیابانها می گیرد. اولش می خواهی زار بزنی و گریه کنی . تازه

با رفقایت مانوس شده بودی تازه شهدا را شناخته بودی تازه فهمیده بودی که هرچه هست در گمنامی

و در این بیابانهاست

به خود می ایی.سبکبار می شوی خیلی چیزها اموخته ای که هرگز نباید فراموششان کنی چنانچه

زینب(س)کربلا را فراموش نکرد.

حال و هوای پاکیزه ای گرفته ای انگار تازه متولد شده ای با خود فکر می کنی نکند زرق و برق شهر این

حال و هوای پاکیزه را از یادمان ببرد

راستی فکر کرده ای شهیدان چه چیزی را دیدند که همه جذابیتهای شهر را رها کردند و به این بیابانها

امدند؟ایا چشمهایت را گشوده ای که شاید تو نیز مانند انها ببینی؟

به شهر که نزدیک می شوی دلت تنگ می شود برای خاک برای نخل برای خاکریز برای جاده ای که هنوز

رد خمپاره بر ان مانده بود برای ترکش هایی که زنگ زده بودند و برای اسمان مردانی که سالها بود

در ملکوت گم شده بودند.

پر از حیرتی پر از حسرتی چیزی را جا گذاشته ای شاید رد پایت را شاید گناهانت را شاید

ارزو های دور و درازت را شاید کودکی هایت را و شاید دلت را : روز هایی است که تو هم مثل

شهیدان پر از نور خدا زیسته ای روز هایی که به مرگ خندیده ای روز هایی است که

در سرزمین های جنوب زیسته ای روز هایی است که در زیارت اولیااء الله بوده ای

زیارت قبول

 

 

چه کرده ایم ؟؟

 

پندار ما این است

 
که ما مانده ایم و شهدا رفته اند

 

اما حقیقت آن است


که زمان ما را با خود برده است

 

و شهدا مانده اند.

 

نشانی

عاقد دوباره گفت:"وکیلم!...." پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند:"رفته گل ... نه گلی گم.... دلش گرفت

یعنی که از اجازه با با خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و بر نگشت

ان فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه یا خبری عطر چفیه ای

رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر مقابل ایینه شمعدان

ان روز دور سفره جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت:" وکیلم..."دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت:" با اجازه بابا .... بله....بله

مردی که غیر اینه ای شعله ور نبود!

 

شب شده است

پرده ها را ببند شب شده است روز را در اتاق پنهان کن

گریه ات را بخند دردت را در پس اشتیاق پنهان کن

شب نشسته ست روی این معبر  رمز تنهایی تو لو رفته

پرشده از ستون پنجم شهر ماه را در محاق پنهان کن

حق این مردم است این مردم که تو باشی و ارزو کنند

کربلا را نیار و مثل قبل توی خاک عراق پنهان کن

باز هم روزنامه های شهر عکس های تو را بزرگ زدند

تو به رویت نیار و دنیا را پشت این اتفاق پنهان کن

روشنی را به روی تاول ها دکمه دکمه ببند تا اخر

باز نیلوفران اتش را در میان اجاق پنهان کن

زخم ها -این شناسنامه تو- چند وقتی است از مد افتاده

پرده ها را ببند شب شده است روز را در اتاق پنهان کن

سردار شهید حسن باقری

تولد:۱۳۳۴ تهران

اخذ دیپلم:۱۳۵۳

۱۳۵۴:قبولی در دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری

بعد از مدتی بخاطر فعالیت سیاسی اخراج شد.

از سال۱۳۵۷: فعالیت پراکنده در کمیته انقلاب

۱۳۵۸: قبولی در کنکور در رشته حقوق دانشگاه تهران

۱۳۵۹: عضویت در سپاه در واحد اطلاعات

۱۳۵۹: همزمان با شروع جنگ عازم جبهه شد

۱۳۶۱: نقش بسزا در عملیات طریق القدس به عنوان معاون فرماندهی

۱۳۶۱: نقش ارزنده در عملیات های فتح المبین و بیت المقدس و فرماندهی قرار گاه نصر

فر ماندهی قرارگاه کربلا بعد از عملیات رمضان

جانشینی فرمانده یگان زمینی سپاه بعد از عملیات محرم

شهادت: در حین شناسایی منطقه برای عملیات والفجر مقدماتی

سردار شهید حاج ابراهیم همت

تولد:۱۳۳۲در قمشه اصفهان

اخذ دیپلم و ورود به دانشسرای تربیت معلم :۱۳۵۲

ورود به خدمت نظام وظیفه:۱۳۵۴

اشتغال به تدریس در شهر ضا:۱۳۵۶

 ورود به سپاه:۱۳۵۸

۱۳۵۹:ورود به پاوه برای مقابله با تحرکات ضد انقلاب

۱۳۶۰: شرکت در عملیات روح الله در کردستان و نقش بسزا در عملیات فتح المبین

۱۳۶۱: نقش بسزا در ازاد سازی خرمشهرو فرماندهی دو عملیات رمضان و مسلم بن عقیل

۱۳۶۲: فرماندهی عملیات بزرگ خیبر

شهادت: ۱۳۶۲ در عملیات خیبر که ترکش گلوله توپ چهره مردانه حاج همت را برده بود.

ما را به خود وا مگذارید

جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان

تولد:۱۳۳۲ در یکی از محلات جنوب تهران

اخذ دیپلم:سال ۱۳۵۱

دستگیری توسط ساواک:۱۳۵۴به مدت ۵ ماه

عضویت در سپاه پاسداران: ۱۳۵۷

اسفند ۵۷: اعزام به کردستان به همراه ۶۶ گروه از همرزمانش

زمستان۱۳۵۸: انتصاب به فرماندهی سپاه پاوه

سال ۱۳۶۰: تشکیل لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص)

نقش اساسی در ازادی خرمشهر:۳/۳/۱۳۶۱

اواخرخرداد ۱۳۶۱: اعزام به سوریه همراه یک هیئت عالی رتبه جهت بررسی راههای مساعدت به مردم لبنان

۱۴ تیر ۱۳۶۱: ورود به شهر بیروت  که

با وجود مصونیت دیپلماتیکی توسط مزدوران حزب فالانژ  گرو گان گرفته شو و به نظامیان اسرائیل تحویل گردید

از ان تاریخ تا کنون اطلاعی از سرنوشت وی در دست نمی باشد.

فتح خون

زندگی زیباست

اما

شهادت از ان زیباتر است

سلامت تن زیباست

اما

پرنده عشق

تن را قفسی می بیندکه در باغ نهاده باشند...

راز خون را جز شهدا در نمی یابند

گردش خون در رگهای زندگی شیرین است

اما

ریختن ان در پای محبوب شیرین تر است

و نگو شیرین تر

بگو بسیار شیرین تر است

راز خون در انجاست که

همه حیات به خون وابسته است.

شهید اوینی