مایه سرافرازی
گفت مادر که " دست هایت کو؟"
پدرم خنده زد :"نمی دانم"
مادرم گفت:"پیش او هستند؟"
و شنید از پدر :" چه می دانم"
مادرم گفت:" من یقین دارم
که بهشتی شدند دستانت"
پدرم بغض کرد:"اما زن!
مانده ام در غم زمستانت"
مادرم گفت:"دستهایت ما
من و مریم دو دست تو هستیم"
پدرم خم شد و نشست و گریست
ما ولی بغض خویش نشکستیم
رو به من کرد و مادرم پرسید:
" پدرت را چگونه می بینی؟"
گفتم :" او را دو بال بر شانه است
اه مادر نگو نمی بینی"
مادرم امد و مرا بوسید
گفت:" این راه و رسم جانبازی است"
گفتم:" اری برای کشور ما
پدرم مایه سرافرازی است"
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 18:29 توسط فرهاد
|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا