گفت مادر که " دست هایت کو؟"

پدرم خنده زد :"نمی دانم"

مادرم گفت:"پیش او هستند؟"

و شنید از پدر :" چه می دانم"

مادرم گفت:" من یقین دارم

که بهشتی شدند دستانت"

پدرم بغض کرد:"اما زن!

مانده ام در غم زمستانت"

مادرم گفت:"دستهایت ما

من و مریم دو دست تو هستیم"

پدرم خم شد و نشست و گریست

ما ولی بغض خویش نشکستیم

رو به من کرد و مادرم پرسید:

" پدرت را چگونه می بینی؟"

گفتم :" او را دو بال بر شانه است

اه مادر نگو نمی بینی"

مادرم امد و مرا بوسید

گفت:" این راه و رسم جانبازی است"

گفتم:" اری برای کشور ما

پدرم مایه سرافرازی است"