زندگی

 

زندگی ارام است مثل ارامش یک خواب بلند

زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ

زندگی رویایی است مثل رویای یک کودک ناز

زندگی زیبایی است مثل زیبایی یک غنچه باز

زندگی تک تک این ساعت هاست

زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من

 زندگی پینه دست پدر است

زندگ مثل زمان در گذر است

 

گوهر صبوری و امید

 

می خواهم داستان صدفی را بگویم

که روزی متوجه شد

شنی به درون پوسته اش راه یافته

این فقط یک دانه ریز بود

اما صدف را بسیار غمگین کرد

چون صدف ها اگر چه بسیار ساده اند احساس دارند

حالا ایا او به سرنوشت تلخی که چنین وضعیت تاسف باری

برای او پیش اورده بود پرخاش کرد؟

ایا به دنیا دشنام داد؟

دادخواهی کرد ؟

و گفت که دریا باید از او محافظت می کرد؟

نه او در همان حال با خودش گفت

اکنون که نمی توانم ان را از بین ببرم

باید سعی کنم ارتقایش ببخشم

اکنون سالها گذشته

و او به ارامی به هدفش رسیده

ذره ریز شن که ام را عذاب می داد

اکنون مرواریدی زیبا شده است

ارزشمند و تابناک.

ایا محشر نیست

ان چه صدف با شنی بی ارزش می کند؟!

ایا اگر ما بخواهیم

نمی توانیم با بعضی سختیها

کمبودها رنج ها

و موانعی که به زندگیمان راه می یابند

همین کار را بکنیم؟!

 

10کلید جادویی برای تو

 

۱. کینه و نفرت را از وجودت پاک کن چرا که عفو و بخشش همانند پاد زهری روح را درمان می کند  

۲. طرز فکر خود را عوض کرده و به خدا توکل کن
                                       
۳.مردم را به چشم دوست ببین نه دشمن
                                                               
۴. به ضمیر نا هوشیار خود تلقین کن که از عهده انجام هر کاری بر می ایی                       

۵. ایمان داشته باش که زندگی تو سرشار از شادی و امید است                                     

۶.ترس را از وجودت بران و جای ان را با امید عوض کن و تسلیم افکار موهوم وحقیر نشو             

۷. در انتخاب اهداف و عملکردت دقت بیشتری داشته باش  
                                             
۸. هرگونه ترس و اضطراب را از خودبران تا نیروی هستی هر درد و مرضی را از از وجودت پاک  کند      

۹.با تفکر درباره افرینش عقده حقارت واحساس خود کم بینی را در خودت از بین ببر                   

۱۰.انسان بر پایه ایمانخود هر چه را می خواهد به دست می اورد. کافی است به موضوعی         

خوشایند فکر کنی دیری نمی گذرد که نتایج ان را خواهی دید  

             

                                        

اقا!

 

نامه ام را می خوانی ؟.....آقا!

سلام مولا! ملالی نیست جز دوری شما!

قاب شیشه ای دلم مدتهاست پر از جای خالی شماست

نگفتی دلم از این همه نیامدن می گیرد؟

راستی.... اجرک الله مولا!

سیاهی شال عزایت نشان از اتفاقی تاریک دارد

به نیلی نگاهت می نگرم بی درنگ در ذهنم رخی نیلی می شود...

مولا! طنین قلبت صدای شکسته یک جراحت دارد

بلندی روحت کمان از کدام ماجراست؟!

مضطر کدام ندایی؟مولا!

چه چیز انقدر غیرت را در قامتت لرزانده است؟

اه! یادم افتاد.....

مدتهاست که جانت مضطر از اضطرار این ناله است......

پسرم مهدی بیا.....!                      

 

راستی می ایی......اقا!    

جان مادرت زهرا(س)      

                           

درس عاشقی

 

ما همه جا ماندگان، شما تا ابد ماندگان

ما همه خستگان و شما همه دلدادگان

ما همه سوختگان و شما همیشه سرو قامت

ما چو خاکستر و شما آتش به دست از شور و شرر برابر هر چه سختی

 

این عکس زیبا از حاج همت رو گذاشتم رو صفحه دسکتاپ کامپیوتر تا همیشه یادم باشد که انهایی که برای مان عزیزند چه آرمانهایی داشتند و یادم باشد برای رسیدن به هدفهای والاشان چقدر راسخ و پا بر جا و استوار بودند تا یادم باشد هیچ گاه سر تعظیم در برابر دنیای حقیر پایین نیاورم تا یادم باشد عشق یعنی چه، یادم باشد آرمان چیست، یادم باشد پر از شورِ رسیدن باشم، رسیدن به عشق رسیدن به معشوق رسیدن به هر چیزی که بوی معبود را در خودش جا داده باشد.

خدایا

 

خدایا!

در هر چه برایم پیش می اید

خواه خوشایند و نا خوشایند

به تو رو می کنم

حتم دارم هر پیشامد هدیه ای است از طرف تو

بگذار به پیشواز هر تجربه بروم

و به او خوشامد بگویم

و بپرسم:

چه پیامی از خدا برایم آورده ای؟

اما

 

   منتظر بمان

            اما معطل نشو

                            تامل کن

                                     اما توقف نکن

                                                    قاطع باش

                                                             اما لجباز نباش

                                                                           صریح باش

                                                                                      اما گستاخ نباش

                                                                                  بگو اری  

                                                                  اما نگو حتما

                                                           بگو نه  

                                             اما نگوابدا  

خجالت

 

وقتی به جای آبی آسمان تا چشم کار می کند دود است و سیاهی

وقتی به جای ارامش و لبخند چهره ادمها از خشم های بی دلیل حرص های نا تمام

و فشار های واهی خط می  افتد

وقتی به جای عشق و امید و محبت و خلوص زنگار بی اعتمادی و فراموشی قلب ها را می پوشاند

وقتی دیگر هیچ نرگسی در باغچه ها نیست

وقتی که تک تک چیزها بیگانه اند

وقتی نه خورشید را می بینیم نه ماه و ستارگان را

وقتی لحظات ناب اذان صبح را به غفلت رختخواب های فریبنده فروخته ایم

وقتی گوشهامان پر شده از هزاران صدا و اواز گنگ و تنش زای قرن

 و چشم هامان به دیدن هزاران خطا و گناه و حرام عادت کرده

وقتی نمی دانیم چه می خواهیم چرا نفس می کشیم چرا زنده ایم

وقتی تکلیفم با خودم روشن نیست

سرم را به سجده می گذارم خجالت می کشم

از خودم از خدا و از تو

اما با دلی شکسته

خدا را برای زودتر امدنت قسم می دهم

ای مولای من! مهدی جان(عج)

 

اشتباه

 

همه ما مرتکب اشتباه می شویم.

گاهی اگر بخت با ما یار باشد پاک کنی کارمان را راه می اندازد.

و می توانیم ان اشتباه را پاک کنیم.

خرده پاک کن ها را دور بریزیم

و انگاه تنها چیزی که از اشتباه ما بر جای می ماند

لکه ای تقریبا محو است.

اما بعضی اشتباهات را نمی توان پاک کرد

هر چقدر سنمان کم باشد یا زیاد!

پروردگارا

 

پروردگارا !

چرا هر گاه می خواهم با تو درد دل کنم دلم بی درد می شود؟

چرا هر گاه می خواهم با تو تنها شوم یاد هزاران کس می افتم؟

چرا هر گاه می خواهم تو را زمزمه کنم زبانم لال می شود؟

چرا هر گاه می خواهم از ژرفای جانم تو را صدا کنم صدایم قطع می شود؟

مگر مفاتیح مفاتیح نیست پس چرا قفلهای بسته قلب مرا باز نمی کند؟

افریدگارا !

اگر راز این است که نعمتت را سپاس نگفتم نعمت شکر را به من عطا کن

اگر راز این است که از گروه غافلانم جرعه ای از شربت شیرین بیداری به من بچشان

و اگر...................

 

دلتنگی

 

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده

 

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

 

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست

فاصله ای نیست

 

 

روبروی تو کی ام من به اسیر سر سپرده

چهره ی تکیده ای که تو غبار اینه مرده

 

من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل

بین ما پل عذابه ، من خسته پایه ی پل

 

ای که نزدیکی مثل من ،‌ به من اما خیلی دوری

خوب نگاه کن تا ببینی ، چهره ی درد و صبوری

 

کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از توخسته ام

ببین که خسته ام ،‌ غرور سنگم اما شکسته ام

کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکسته ام

تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خسته ام

ببین که خسته ام تنها غروره عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم

تو سراپا بی خیالی ، من همه تجسم عذابم

تو سراپا بی خیالی ، من همه تحمل درد

تو نفهمیدی چه دردی ، زانوی خستمو تا کرد

زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم

این که اسمش زندگی نیست

جون به لب هام می رسونم

هیچی جز شعر شکستن ، قصه ی فردای من نیست

این ترانه ی زواله ، این صدا صدای من نیست

ببین که خسته ام ، تنها غروره عصای دستم

کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از توخسته ام

ببین که خسته ام ،‌ غرور سنگم اما شکسته ام

از عذاب با تو بودن یه ستون نیمه جونم

این که اسمش زندگی نیست

جون به لب هام می رسونم

 

تو سراپا بی خیالی ، من همه تحمل درد

تو نفهمیدی چه دردی ،‌ زانوی خستمو تا کرد

 

بیسیم چی

 

 

اگر کسی برات

می میره

انقدر مرام داشته باش

که یه شاخه گل سرخ ببری سر مزارش

 

(شهدا را فراموش نکنید!)

 

 

دیرمتوجه شدم

 

" می گویند عاشق واقعی را باید هنگام درد و رنج و بلا محک زد

عاشق نه تنها از معشوق دست نمی شوید بلکه در عاشقی

راسخ تر می شود"

 وقتی باران تابوت

روی دستان موج به دنبال خود می بالیدبا ناباوری نگاه

می کردم . اغوش گرم مادر چه بی صبرانه انتظارت را

می کشید و پدر چه سربلند ایستاده بود. چشمهایم

را به خودشان واگذار کردم در خلوت تنهایی خود زار

می زدند. هوا انقدر معطر بود که انگار تمام اسمان

را یاس پوشانده بود .هیاهوی استقبال از لاله ها.

شاید باور نکنی چون خودت را لایق این همه

بزرگواری نمی دانستی اما موج بود که تو را به

هر طرف می برد . تابوتت خالی بود و من دوباره

به انتظار نشستم. ثانیه ها چقدر با شتاب

گلبو ته های صبرم را چیدند ومرا بی تاب تر کردند

 من در خصاص غرورچشمانم زندانی بودم و تو بر بال

 ملائک تا عرش پر گشودی.وقتی نور خدا بر دلت تابید

از خاک بریدی و بال در بال فرشتگان برای همیشه

اسمانی شدی.

و من چقدر دیر متوجه شدم که جا ماندم

 

مایه سرافرازی

 

گفت مادر که " دست هایت کو؟"

پدرم خنده زد :"نمی دانم"

مادرم گفت:"پیش او هستند؟"

و شنید از پدر :" چه می دانم"

مادرم گفت:" من یقین دارم

که بهشتی شدند دستانت"

پدرم بغض کرد:"اما زن!

مانده ام در غم زمستانت"

مادرم گفت:"دستهایت ما

من و مریم دو دست تو هستیم"

پدرم خم شد و نشست و گریست

ما ولی بغض خویش نشکستیم

رو به من کرد و مادرم پرسید:

" پدرت را چگونه می بینی؟"

گفتم :" او را دو بال بر شانه است

اه مادر نگو نمی بینی"

مادرم امد و مرا بوسید

گفت:" این راه و رسم جانبازی است"

گفتم:" اری برای کشور ما

پدرم مایه سرافرازی است"

طلاییه

 

ان که صحبت می کند می گوید" طلاییه عجب طلاییه"

من یادویترین طلا فروشی شهر می افتم و طلاها یی

که با رنگ طلایی شان ادم را میخکوب می کند

خاصیت رنگ طلایی این است که جذب کننده است

یعنی تو قادری چند ساعت پشت ویترین بایستی و

نگاه کنی.

اما طلاییه!

ما الان دو ساعت است که اینجا بیتوته کردیم

این را وقتی می فهمم که به ساعتم نگاه می کنم

خنده ام می گیرد فکرکردم نیم ساعته که اینجاییم

اما نه دو ساعت گذشته و من نه خستگی در کسی می بینم

و نه دل کندن و رفتن

ان که صحبت می کندحتما ساعت ها اینجا بوده

 وهر بار برایش جذاب تربوده که می گوید" طلاییه عجب طلایی"

اما واقعا طلاییه چقدر با طلا فرق دارد؟

ان دنیا دارد تفاخر دارد ثروت دارد علافی دارد...

اما طلاییه هیچ کدام را ندارد

راستی طلاییه چه طلایی دارد که این قدر محب دارد؟

دو کوهه

 

از سال قبل تا امسال تمام تصور من از دو کوهه

شده بود یک دامنه از حسینیه تخریب تا ساختمان ها.

دوکوهه بهشتی بود که در هیچ کتاب نامه ای تقسیرش را نخوانده بودم .

 پنج ساختمان پنج طبقه که هنوز تا اسمان ابی خدا قد کشیده بودند .

نمی دانم چرا که در تصور من هنوز کسی در حیاط حسینیه نماز  می خواند.

راستی مگر بغض بسیجی های تو چه بود که امروز غریبانه در دوکوهه می پیچد؟

من خودم را دیدم که سکوت دو کوهه را ضبط می کرد.

دوکوهه! اسماعیل معرفتم اب می خواهد

کجاست هاجر درونم تا در میان دوکوهه بایستد و فریاد بکشد مدال انسانیت را.

ریل قطار می رود و دل من جا می ماند

فکر کنم در حسینیه تخریب نفسم را تخریب کرده اند .

حسینیه تخریب دلش تنگ بود برای شهدا غبار گرفته بودش.

فریاد می کشید.

 پنجره هایش شیشه نداشت .

سکوت تخریب به ادم نفس مطمئنه می داد.

بازگشت

 

پرنده ای در قفس بود ازادشددوباره به قفس افتاد

شاید ان پرنده تو باشی ببین! اینجا شیطان می تازد انسان می گریزد

 شهر بمباران شده است دیری است شده ایم صم بکم قران

 صدایش را نمی شنویم از همه جا ترکش و خمپاره 

همه جا اتش بر سر و رویمان می ریزد و ما ادمیان به جای دفاع می گریزیم ازخودمان .

اینجا پر از مین هایی است که نمی شود دید

می گویندذکر" یا زهرا (س)" هوای نفس را بی خانمان می کند

باید " یا زهرا (س)" گفت و از روی مین ردشد

ـ اتوبوس رفت.               ـرزمنده کجا؟                 ـخط مقدم               ـاذوقه داری؟

ـبه اندازه ظرفیتمان برداشتیم.

ـاذوقه ات تمام شد یادت نرود

 عطش فکه را موج وحشی اروند را مقاومت خرمشهر را خمپاره هویزه را ..........

این طرف خداست

نگاهت می کند نگران مباش.

فکه

 

"هر چه جلوترمی رفتیم رمل های نرم انس عجیبی با ادمی پیدامی کردند"

سیدمرتضی اوینی

جلوتر از ما امده بود روایت فتح بسازد خودش روایت شد

روایت ایستادگی .می دانی از کجا فهمیدم؟

در فکه لاله روییده بود لاله های سرخی که

اطرافش را خار گرفته بود مثل مین های خنثی نشده

روی رمل های نرم نماز خواندن سعادت می خواهد

وقتی که خاک سجاده ای شود پر از اشک های تو

ازعطش ظهر عاشورا

بچه ها تشنه اند اب را جیره بندی کرده اند به همه

ابداده اند تشنگی را از روح ملت ایران گرفته اند

اما خودشان.....

نمی دانم چه سری است که راویان در فکه روضه خوان می شوند؟

چرا بوی یاس می اید؟

راستی اگر اینان در کربلا بودند حسین(ع) بی یاور بود؟

فکه حرف دلم با توست

بگو کجایند انها که در راه شهادت اغوش می گشودند ؟

به من بگوپشت کدام خاکریز بود که صدای یا زهرایشان

کوه را می شکافت ؟

پشت کدام سنگر خودشان را شکستند؟

فکه دلت نشکند

بوی سیب می اید

شهیدان هنوز زنده اند

خوشا به حالت که بهتر ازهرکسی می دانی معنای عند ربهم یرزقون را.

 

سبحان الله

 

فرازی از وصیت نامه شهید

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست اموز نشویم

از نور خویش اتش در ما بیفروز تا در سرمای بی خبری نمانیم

خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم

خدایا چشمی عطا کن که برای تو بگرید

دستی عطا کن تا دامانی جز تو نگیرد

پایی عطا کن که جز راه تو نرود

و جانی عطا کن که برای تو برود

شهید مهدی رجب بیگی   

      

پیامبر اکرم(ص)

 

 

خوشا به حال منتظرانی که به حضور قائم برسند

انان که پیش از قیام او نیز پیرو اویند

با دوست او عاشقانه دوست اند و موافق

و با دشمن او خصمانه دشمن اند و مخالف