گوهر صبوری و امید

می خواهم داستان صدفی را بگویم
که روزی متوجه شد
شنی به درون پوسته اش راه یافته
این فقط یک دانه ریز بود
اما صدف را بسیار غمگین کرد
چون صدف ها اگر چه بسیار ساده اند احساس دارند
حالا ایا او به سرنوشت تلخی که چنین وضعیت تاسف باری
برای او پیش اورده بود پرخاش کرد؟
ایا به دنیا دشنام داد؟
دادخواهی کرد ؟
و گفت که دریا باید از او محافظت می کرد؟
نه او در همان حال با خودش گفت
اکنون که نمی توانم ان را از بین ببرم
باید سعی کنم ارتقایش ببخشم
اکنون سالها گذشته
و او به ارامی به هدفش رسیده
ذره ریز شن که ام را عذاب می داد
اکنون مرواریدی زیبا شده است
ارزشمند و تابناک.
ایا محشر نیست
ان چه صدف با شنی بی ارزش می کند؟!
ایا اگر ما بخواهیم
نمی توانیم با بعضی سختیها
کمبودها رنج ها
و موانعی که به زندگیمان راه می یابند
همین کار را بکنیم؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 22:7 توسط فرهاد
|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا