دلا باید که هردم یا علی گفت

 ز لیلایی شنیـدم یا عـــلی گفت

به مجنونی رسیدم یا علی گفت

 مـگر این وادی دارالجنـون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

 نسیمی غنچه ای را باز می کـرد

به گوش غنچه آندم یا علی گفت

 خمیر خـــاک آدم چــون سـرشته

چو بر میخاست آدم یا علی گفت

 مسیحا هم دم از اعجاز می زد

ز بس بیچاره مریم یا علــی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

یقین آنجا علی هم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

 گمــانم ابن ملجم یا علی گفت

دلا باید که هـر دم یا عـلی گفت

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

کـــه در روز ازل قالـــو بـــــلا را

هر آنچه بود عالم یا عــلی گفت

محـمد در شب معراج بشنید

ندایی آمد آن هم یا عــلی گفت

پیمبـــر در عـروج از آسمان ها

به قصد قرب اعظم یا علی گفت

به هنگام فرو رفتن به طوفان

نبی الله اکـرم یا عــلی گـــفت

به هنگــام فکندن داخل نـــار

خلیل الله اعظم یا علـــی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد

کلیــم آنجا مسلم یا عــلی گفت

کجــا مــرده به آدم زنده می شـــد

یقین عیسی بن مریم یا علی گفت

علی در خم به دوش آن پیمبر

قــدم بنهاد و آن دم یا علـــی گفت

 

قاصدک

قاصدک

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند


گاهی اگر...

گاهی اگربا ما صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر اه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا

ائینه ای را غرق حیرت کرده باشی

در سالهای سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی انکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را حکایت کرده باشی

یا در میان کوچه های تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

پس بوده ای و هستی و می ایی از راه

تا حق دلها را رعایت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیم اند

تو حاضری بی انکه غیبت کرده باشی

 

سر مایه ی محبت....

گفت: فقیرم.

گفتند:نیستی.

گفت: فقیرم! باور کنید.

گفتند: نه! نیستی.

گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید. و حال  و روزش را تعریف کرد.گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی  شب و روز  می کشد ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.

گفت: به خدا قسم چیزی ندارم.

گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد(ص)

گفت:نه! به خدا قسم نه.

-"هزار دینار؟"

- نه ! به خدا قسم نه.

-دهها هزار؟

- نه! باز دوستتان خواهم داشت.

-فرمودند: چطور می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟

"چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟"

اینک اما...

روزگاری شهر ما ویران نبود

دین فروشی این قدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی و عرفان نبود

هیچ صوتی بهتر از قران نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود

رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

مرجعیت مظهر تکریم بود

حکم او را عالمی تسلیم بود

اینک اما.....

پشت پا بر دین زدن ازادگی است

حرف حق گفتن عقب افتادگی است

اخر ای پرده نشین فاطمه(س)

کی رسی بر داد دین فاطمه(س)

اینهمه لاف زدن و مدعی اهل ظهور

پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم

سالها منتظر سیصد و اندی مرد است

انقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

فواید روزه ๑۩۞۩๑ بخش ويژه ماه مبارك رمضان ๑۩۞۩๑

روزه یكی از احكام انسان ساز اسلام است، كه آگاهی از همه فواید و پی بردن به فلسفه كامل آن همچون سایر احكام الهی برای انسان عادی ممكن نیست، دانش محدود بشر نمیتواند راهگشای همه اسرار نهفته باشد و اندیشه را به پاسخ همه مجهولات رهنمون شود، شاید روزی دانش انسان به حدی از كمال برسد كه دریچه تازه ای بر روی بشر بگشاید و حكمتها و دستورات اسلام را باز شناسد..... .
بنابراین ندانستن فلسفه احكام الهی نباید ما را از انجام آن باز دارد و موجب نا فرمانی و عصیان شود، چرا كه این اطاعت كوركورانه نیست، بلكه بر علم و یقین تكیه دارد زیرا مسلمانان میدانند كه خدای جهان بر همه چیز دانا و از همه چیز آگاه است و نقص و نیازی در ذات متعال او نیست كه از اعمال سودی بخواهد یا از زیانی بهراسد، خدای مهربان خیر محض است و برای بندگان خود جز خیر و سعادت نمیخواهد، پس اگر به چیزی فرمان میدهد خیر و سعادت ما در آن است و كمال و تعالی ما بدان بستگی دارد و هر چیزی را نهی میفرماید برای ما زیان بخش است و بر مصالح مادی و معنوی ما لطمه میزند.

برای دیدن متن کامل مقاله به ادامه مطلب رجوع نمایید

ادامه نوشته

رمضان ماه برکت و رحمت الهی

روزه درمانی در کلام امام علی (ع )

  

درآمد:
روزه تشریع و اختراع بزرگ خداوند است و قدمت طولانی دارد . از تورات و انجیل فعلی برمی‏آید که روزه، در میان یهود ونصاری و ملل دیگر مرسوم و معمول بوده است .

خود حضرت موسی (ع) چهل روز روزه داشته است . همچنین از انجیل برمی‏آید که خود حضرت مسیح هم چهل روز روزه داشته است . پس روزه و رمضان، دو برادر کلانسال هستند در میان بشریت و از آوازه بلندی برخوردارند .

روزه اثرات فردی، اجتماعی، تربیتی، بهداشتی و درمانی زیادی را در جوامع بشری ببار آورد و ببار می‏آورد و اثرات مادی و معنوی فراوانی را در وجود انسان می‏گذارد .

پیامبر اسلام (ص) در حدیث‏بسیار معروفی می‏فرماید: «صوموا تصحوا .» روزه بگیرید تا سالم شوید .

خوشبختانه بعد از گذشت‏حدود هزار و چهار صد سال، تازه دنیا دارد بر سر عقل می‏آید و بحث «روزه درمانی‏» را مطرح می‏کند، هرچند هر کس نمی‏تواند به عمق و فلسفه روزه، بطور دقیق پی ببرد .

امروزه در بحثهای روان‏شناسی، بحث «فراروان‏» مطرح است ولی بطور یقین، غیر از انسانهای کامل و مؤمنین واقعی، کسی نمی‏تواند این کلام حضرت امیر (ع) را درک کند که فرمود:

«صوم النفس امساک الحواس الخمس عن المآثم و خلو القلب من جمیع اسباب الشر» روزه جان یعنی چه؟ و چه کسی می‏تواند آن را درک و سپس عمل بکند؟ !

به هر حال ، در این نوشتار کوتاه سعی شده به این پرسش پاسخ دهیم که:

آیا روزه اثرات درمانی دارد یا خیر و گستره آن تا کجاست؟ لذا در این مقاله در چند عنوان بحث نمودیم که عبارتند از:

1 - درآمد 2 - تعریف، اهمیت و ضرورت 3 - انواع روزه 4 - فلسفه روزه، 5 - سوژه‏های تربیتی روزه و رمضان 6 - خداحافظ رمضان 7 - جشن روزه دار و عید واقعی 8 - نتیجه و در پایان کتابنامه .

 برای دیدن متن کامل مقاله به ادامه مطلب مراجعه نمایید:

ادامه نوشته

شعر دلتنگی

کاش چنین سایه گستر اندوه

تارین نمی نمود آسمان وجود

خیره، استاده با گستاخ چشمان ابلق

نظاره گر مرا

دست بر تارک کش

آغوش گشاده، کشیده در خود تنگ مرا

ندانم،ندانم و تو نیز نگویی

تو را میزبانم یا بر این ویرانه ی غبارین زگرد تنهایی ، دل

صاحبی و میهمانم

آری تو را می گویم غم جوابم ده

چه بی رخست،چه بی درنگ

بر این کوچک پهنه، تن

خیمه گستر آمدی

چه بی صدا، چه آرام

خزنده، رسوخ کرده در روزن های من آمدی

چنان نرم آمدی گمان بردم

 از برای آرامش دل، سکنی گزیدی

که تو همان گرگ به پوستین میش مانی

و گفتی:

های، این را اختیار با منش

تویی در من تا به تو آویزم رخت خویش

ز سفر آمده ام خسته بر تو کنم اسکان

آری که تو آن زخم کهنه و دیری

 که گه رَوی و هر گاه آیی به برم

چندان تو را مانستن شد

چندان ماهرانه تراشیدی ام نرم

که ساختی تندیس خویش در تن

عجبم، عجبم این دستان زمخت

چه سان این کنند

چه سان خویش را در من سازند

آه، ای اندوه، ستاره ی بی غروب،

صحرای بزرگ عمرم تا افق های افریقا

تورا گویم:

سکوت خفته ماران کویری

ای گستره ی چشمان خشن و  پر بغض

ای خشن ترین زخمه ی ساز نا کوک زندگی

با توام

راز به خاک نشستن دستان گره کرده ی بی کسی ام

اندوه ، اندوه

چه گویمت که بی کران مرا فرو افتاده در توست

حالیا که تو هولناکی و دهشت زا بر کسان

و در کنار من گربه سان رام و همدم زندگی

خویت پر ز دد

به سان امواج آرام در پی خاستنی و

کنون بر چهر دگرم آمدی به بر

خوشتن راستین را نشانم دادی

پوستین برکندی و درنده چاک کنی سینه ام

آه، که چه آرام و بهت زده بر زانو نشاندی ام

آن استاده دگر فرو نشست آرام و سرد

آن ستبر کوه ایستا فرو ریخت

اما بی صدا و بی گرد و غبار آرام تر از آرام

تا بگویم دادار چه کنم؟

تا بگویم وا دادم

تا بگویم :

خدایا، سخت بیمارم در این سوختن های پی در پی

زین شبهای دردآلود و بی طلوع

با دلی پرهود ز تهمت و نیرنگ

در این دو، مردن های پی در پی

کنون دگر یارای استادنم نیست

پای رفتنم نیست

نای رسیدنم نیست

دگر سخت دچارم به اندوه بی مرگی و

به بی مرگی اندوه

گم شده ام در این پهنای بی گستره

دهشت ز بالینم به کنار نرود

دستش آویخته بر گلویم

و بغض،آستین بالا زده یاری گرش

خدایا،یارای من، توانم نیست

دست بر آورده ام تو را، چاره گر من

نه،نه چون تویی باشدم و چنین زار

این چه باوری است مرا دچار

ندانم، ندانم

کاش چنین سایه گستر اندوه

تارین نمی نمود آسمان وجود

  

زندگی در حاشیه

ما حاشیه نشین هستیم.

مادرم می گوید:"پدرت هم حاشیه نشین بود در حاشیه به دنیا امد و در حاشیه هم مرد. من هم در حاشیه به دنیا امدم."

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.

من در حاشیه به دنیا امدم.

در حاشیه بازی کردم.

همراه سگ ها و گر به ها و مگسها در حاشیه زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند:" جا نداریم."

مادرم گریه کرد.

مدیر مدرسه گفت:"اقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینم. "

من در حاشیه ی روز به مدرسه می روم.

من روز ها در حاشیه ی خیابان کار می کنم.

و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.

در حاشیه ی کار زندگی می کنم.

من حاشیه نشین هستم "ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.

از معلم پرسیدم:" حاشیه یعنی چه؟"

گفت:حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی مثل کناره ی لباس یا کتاب یا مثل حاشیه ی شهر  که زباله ها را در انجا می ریزند.

من گفتم:"مگر ادمها زباله هستند که بعضی از انها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"

معلم چیزی نگفت.

من حاشیه نشین هستم.

به مسجد میروم.

در  حاشیه ی مسجد نماز می خوانم.

در حاشیه ی جلسه ی قران می نشینم . قران کتاب خوبی است.

قران حاشیه ندارد.

من قران را دوست دارم. همه چیز باید مثل قران باشد.

 

باران ببار

صوت قران

بارش باران

اشک اسمان

لبخند زمین

تبسم باد...

و شعر های من ....

این است الفبای عاشقی خدایم

امدم با تو نجوا کنم ارام

امده ام   بگویم

از رویا هایم

از ارزو های شاد دوران عاشقی عشق زیبا

درخت میگوید:با التماس غریب

باران ببار

زمین می گوید: با ناله ای سرد

باران ببار

گنجشک خانه مان  با تمام وجود کوچکش  فریاد می زند

بهر کودک تشنه ام باران ببار

اما انسان

در کوه های وهم ناک پاییزی غم زده می نالد

نبار

اما من با تبسمی همیشگی می گویم

باران ببار

به حرمت

عشق پاک عاشقان ره عاشقی

به خاطر دوران زیبای کودکی

به حرمت

نوجوان گمگشته ی کوچه ی شهر نا کجا اباد

به حرمت

تمام شعر های پر شورم

 

ای اسمان باران ببار

 

ارباب ما حسین(ع) راه ما راه شهدای حسین

 

حدیث عشق تو دیوانه کرده عالـم را

به خون نشانده دل دودمان عـالم را

غـم تـو موهـبت کبریاست در دل مـن

نمی دهم به سرور بهشت این غم را

غبار ماتـم تو آبـرو به من بخشید

به عالمی ندهم این غبار ماتم را

به نیم قطره ی اشک محبتت ندهم

اگر دهنــد به دستـم تمام عـــالم را

یه یمن گریه برای تو روز محشر هم

خموش می کنم از اشک خود جهنم را

اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم

هـــزار بـــار بمیـــرم نبینــم آن دم را

منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند

خدا هر چه کنـد از تـوام جـدا نکند

صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین

ارباب مــا معـلم عیسی بـن مریـم است

عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت

قنداقه ی حسین شرف عرش اعظم است

با یوسفش مقایسه کردم  نگــار گفت :

کو شاه مصر باشد این شاه عالم است

کاش بودم شعله تا شمع مزارت می شدم

                            چلچــراغ زائــر شب زنده دارت مــی شـدم

 

کـــاش بودم پرچـــم حـــاشیه دار ماتمـت

تا که زینت بخش بزم سوگوارت می شدم

کاش بودم حلقه حلق همچو زنجیر عزا

در کف دل بی قرار بی قرارت می دم

کــاش بودم قطـــره ی آبی و از راه وفــــــا

شبنم لبهای خشک شیرخوارت می شدم

کاش می بودم سپر در هجوم تیغ مرگ

مانع شمشیر خصم نابکارت می شدم

کاش بودم در شب شام غریبان تا که من

پاسدار خیمه ی بی پاسدارت می شدم

در حریم قدس محرم زینب است

معنی عشق مجسم زینب است

 

آنکه بر غم هست حاتم زینب است

ناخــدای کشتـــی غــم زینب است

 

تـــا نفــس روز و شب بــود

دم حسین و بازدم زینب بود

 

میثاق دل

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم

امروز یه روز عجیب بود یه جمعه ی پر از عشق یه جمعه ی کربلایی یه جمعه ی خدایی نمی دونم ولی می گم اهان بزار اینطوری بگم من امروز یه دوست جدید پیدا کردم یا بهتره بگم یه دوست عزیز مثل دوست تو ولی یه فرقی با دوست تو داره اونم اینه که دوست من گمنام یه دوست گمنام اره ،چطور، مـی گم:

شهر ما یه تپه داره به اسم تپه ی نورالشهدا البته من امروز تو دلم واسه خودم یه اسم دیگه روش گذاشتم (تپه ی معراج) امروز دوستم اومد و بعد از مدتی که پیشم بود گفت پاشو بریم نورالشهدا یه لحظه جا خوردم گفت پاشو بریم اونجا نماز بخونیم تو دلم یه جوری شد گفتم بریم ساعت چند بود نمی دونم بعد از یک بود هر چی بود. سوار موتور شدیم و رفتیم تپه پیچ در پیچه تو راه یه حس و حال عجیب بهم دست داد صدای خطبه های نماز جمعه هم تو کوه می پیچد آخه مصلی همون پایینه ،یاد تو افتادم یاد تو و دوستت اشک شور شور از چشمام می اومد نمی دونم چم شده بود با خودم می گفتم اخ جون منم دارم می رم زیارت من دارم می رم پیش دوستام به خودم گفتم اخرین قبر که از همه دوره تره تنهاتره رفیق من هوا هم داغ بود رسیدیم به بالا یه حال و هوایی داشتم قبلا هم رفته بودم ولی نه با این حال و نه این موقع رفتم رو سنگا نشستم روزنامه ها رو پهن کردیم رفتیم نماز چه نمازی شد اون بالا همه جا زیر پاهامون بودم زمین داغ افتاب سوزان اولش کف پاهام سوز می زد تو نماز تا اومدم گریه هامو جمع و جور کنم یاد ظهر عاشورا افتادم یاد گرماش یاد نمازش باز گریه هام بیشتر شد نمی دونم چی شد چه نمازی شد فقط می دونم وقتی نمازم تموم شد دوست داشت می گفت بهم بابا سوختیم چرا این همه طولش دادی کف پات نسوخت بعد که متوجه حال من شد دیگه چیزی نگفت رفت یه کناری نشست منم بعد از نماز رفتم کنار دوستم نشستم یاد تو بودم اره یاد تو که بهم گفتی یه دوست داری حالا منم دارم شهید گمنام ،فرزند روح الله ،37 ساله، تاریخ شهادت 19/12/63 عملیات بدر، محل شهادت هورالهویزه کلی باش درد و دل کردم کلی اسم تو رو اوردم سلام تو رو هم بهش رسوندم ازش خیلی چیزا خواستم ظهور اقا ، بهش گفتم سلاممونو به امام حسین برسون سلاممونو به بی بی زینب برسون بهش گفتم از شون بخواه ما رو هم مثل شما کربلایی واقعی بکنن اره خیلی چیزا بهش گفتم بعد با خودم گفتم الان دوستم می گه عجب شانسی دارم من اینم از دوست جدید ما هنوز از راه نرسیده چقدر چیز از ما می خواد ، ازش خواستم به اقامون بگه که من تو رو می خوام بهش بگه ...

اره می دونی به چی فکر می کردم اینکه تو بهم یه نعمت دیگه دادی ... یه دوست خوب هم دادی حالا من یه کم بیشتر شبیه تو شدم . همشونو از کربلا و بعدش از تو دارم.

اللهم الرزقنی شفاعت الحسین(ع) یوم الورود

 

عید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

از همان لحظه ای که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران اینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

درپی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در ایینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند 

 

هفت شهر عشق

یک: هر دو در سپاه محمد ثبت نام کردیم. خود خواه نبودم اما فکر می کردم چند کلاس از او بالاترم.

 

دو: به ایستگاه قطار که رسیدیم او پرید بالا و من که ساکم پر بود از تعلقات پشت جبهه به زحمت سوار قطار شدم.

 

سه: قطار به اهواز رسید و وارد پادگان شهید برنسی شد یم. او پرید دفتر پرسنلی و تو یکی از گردان های خط شکن نام نویسی کرد و من که پوتینم را خوب محکم نکرده بودم انقدر دیر جنبیدم که همه ی گردان ها پر شد و به ناچار افتادم تو یکی از گردان های پشتیبان عقب.

 

چهار: عملیات شروع شد . او پرید وسط معرکه و دو تا از ان ترکش های درشت و داغ را چسبید. من پشت جبهه یاد گرفتم به محض شنیدن صدای سوت خمپاره گوشهایم را بگیرم به خاک بیفتم و محکم بچسبم به زمین.

 

پنج: عملیات تمام شد . او را به معراج شهدا بردند و من از شوق برگشت به منزل ۲۵ ساعت راه را کف اتوبوس نشستم.

 

شش: تشییع جنازه شروع شد . او با ترکش های پهن و تیزی که در کتف هایش فرو رفته بود از رویشانه های مردم به پروازدرامد و من خسته با سر و وضع خاکی همچنان زیر دست و پای جمعیت می لولیدم.

 

هفت: هر دو .... اما.

از خودم بدم نمی ایداما فکر می کنم کرم خاکی چه شباهتی می تواند با شاهین داشته باشد؟!

الف مثل اروند

 

مرز بین ایران و عراق-بعد از رود کارون-خیابان شهدای غواص-کوچه گمنامان- پلاک اروند کنار

سلام بر قدم های خسته زائران فرات سلام بر تشنگان روایت عشق بر سروهای به خون افتاده و تا اوج ملکوت به پرواز در امده  سلام بر زائر دجله و فرات.

ای دوست!که از وادی پر از گناه و معصیت گریخته ای  و به این وادی ایمن پناه اورده ای . نمی دانم برای چندمین بار است که از ویترین های رنگارنگ شهر خداحافظی کرده و با دغدغه های روز مره وداع نموده و با کوله بارت راهی این سرزمین تفتیده و داغدار شده ای.

سرزمین تفتیده و داغداری که من با تمام عظمتم نتوانستم مرهمی برای این شعله ها باشم.

نمی دانم دغدغه ات چیست؟ و از کجای این کره خاکی مسافر این دیار شده ای و هدفت از این انتخاب چیست؟

 

اما این را میدانم که ان زمان که تو چشم بر این گیتی گشودی  همگان برگریه ات  می خندیدن  و لحظه شماری می کردند برای خندیدنت  راه رفتن دویدن و به مدرسه رفتنت. ان زمان تو شده بودیدغدغه همه . اما تو خود نیاز به دغدغه داری !و  ان زمان بود که من در اوج غرور و سرشار از خروش صاحب گوهر های درخشانی شده بودم و در پوست خودنمی گنجیدم  و این خروشم ابدی است زیرا من ازفرات می ایم و گواه بر بی قراری علی اصغر(ع)و شهادت ابالفضل العباسم(ع).

در ان زمان بود که در میان نی زار های بی پایان من صدها سنگر گروهی ساخته شده بود و پرستوها انتظار شبهای عملیات را می کشیدند . شبهایی که تو در خواب ناز و دنیائیان در خواب غفلت به سرمی بردند انان بالباسهای غواصی انتظار غروب افتاب رامی کشیدند تادل به سپرده و جسم شان را به اب بزنند برای نجات اشیا نه ات. اسمان سرد بودو نم نم بارش خود را اغاز می کرد . پرستوهای غواص در سکوت شب پا به اعماق اب می گذاشتند و من شاهد چشمهای نگران هزاران فرشته اسمانی بودم که برای یاری پرستوها بالهایشان را به انها هدیه داده بودند.

اری اینچنین شد که نام من (اروند)  دوباره بر سر زبانها افتاد و اروند در میان اهل اسمان اشناتر از اهل زمین گشت. من شاهد صمیمی ترین و پاک ترین لحظات پرستو ها بوده ام.

ان قدر از انها خلوص  ایثار و عشق را اموخته امکه اگر خوب بر اعماق جانم بنگری چهره تک تک پرستوهای خط شکن را خواهی دید.

کمی از من فاصله بگیر و خوب به صدایی که از میان نیزار ها می اید گوش جان فرا ده" السلام علی الحسین  و علی علی بن الحسین... " پرستو ها مشتاقانه پروازکردند اما جسمشان تا همیشه میان نیزارها زیارت عاشورا می خواند و دستانشان را در قنوت به دوست ترین دوست هدیه کردند.

من هم اکنون ارامگاه پرستو هایم  برایم زیارت عاشورا بخوان.

حرف های دلتنگی

زشوق امدنت هجرزهر اگین انتظار را به جان می خرم و یاد تو را به ضیافت قلبم فرا می خوانم تا قلب هجر دیده ام تنهایی اش را با قاصدک یاد تو قسمت کند و دلتنگی هایش را به ضریح مقدس یادت پیوند دهد .من پل نیلی رنگ نگاهم را به امدنت می گسترانم تا شاپرک ها خبر بازگشت را به گوش نسیم برسانند.من بوی تو را که ارمغان نسیم است با تمام وجود استشمام می کنم و در حریم این یادت با طنین گام های شور انگیز دمی از التهاب درونم راالتیام می بخشم سنگفرش چشمان ما انتظار امدنت را می کشد یا مهدی(عج).

ای کاش می شد زیبایی پاکی تو را که وسعت دریاها و اسمان ها در مقابلش ناچیز است توصیف نمود و یا مهربانی ات را نقاشی کرد یا می شد بوی ظهورپاکت را که ارمغان بهشت است درون گلهای یاس محمدی حس کرد.

بیا تا بر دست های نا دیدنی و پر مهرت بوسه ای نهم. بیا که اکنون طلوع گذشت و مهربانی تبدیل به غروب شده و ظلم و بی بند و باری افکار همه را پوشانده است و دیگر بشر قادر به تفکر در مورد مبارزه با نا جوانمردی نیست.

مهدی(عج) جان بیا که اکنون گل ها در خار شدن و دل ها در حال سنگ شدن است. بیا وباران رحمت بی دریغت را به روی همه ی ما بباران و ستم و گمراهی را از وجود همه ی ما بشور و رنگین کمان هفت رنگ را که به عبودیت منتهی می شود در مقابل همه ی ما قرارده و زمین وزمان را بر بزرگی خود اگاه کن.

ای تنها ترین کسی که دل های پاک عاشق ظهورت هستند! بیا و منتظران راهت رااز چشم به راهی بیرون ار و بر دلتنگی ها پایان بخش.

همیشه منتظرت هستم ای عدل وعده داده شده

ظهور کن ظهور کن که منتظرت هستیم.

یادی از گذشته

 

          «استاد مشیری»

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

ندیده عاشقت شدم نمی دونم چی می شه

می خوام یه بار ببینمت بهم می گی نمی شه

 

ندیدمت این غصـه کـم نیست آقـا

دوست دارم دست خودم نیست آقا

 

غمگین تر از آه بی کس تر از باد

دور از تو دارم هر لحظه فریاد

 

شب تا سحر پشت در میخونتم به مولا

حرف حساب یه کلمه دیونتم دارم به مولا

 

دیونگی انگار بدم نیست آقا

دوستت دارم دست خودم نیست آقا

 

ندیدمت این غصـه کـم نیست آقـا

دوست دارم دست خودم نیست آقا

 

خوشبوتر از یاس زیباتر از ماه

چشمات به چشم زیبای عباس

 

به کوچه باغ قلبم چرا یه شب نمی آی

خودت منو صدا زدی حالا می گی نمی خوای

 

نگو دلم برات حرم نیست آقا

دوستت دارم دست خودم نیست آقا

 

 

 

ندیده عاشقت شدم نمی دونم چی می شه

می خوام یه بار ببینمت بهم می گی نمی شه

ف مثل فکه

شمال غربی خوزستان- خیابان عطش- کوچه غربت- پلاک فکه

سلام بر قدمگاه شهید چراغی سلام بر اشکهای نیمه شب شهید پازوکی سلامی بر وسعت دلتنگی و غربت سلام بر دلهای خسته و زخم خورده سلام بر ثانیه عروج سید مرتضی.

وقتی قدم به خاک من می گذاری و نگاهت را روی تپه ها و رملستان های ان می لغزانی بهت و حیرتی غریب فضای دلت را می گیرد. غمی بزرگ بر جانت می افتد و احساس حقارت همه وجودت را تحت تاثیر قرار می دهد. این طور خیره نشو کمی فکر کن و به من حق بده .درست است که من یک بیابانم و چند تپه ماهور اما مگر چقدر تحمل دیدن صحنه های سوختن و پر پر شدن شقایق های خفته در خون را دارم من برای تحمل غم غربت چاره ای جز این ندارم که غم غربتم را با شما تقسیم کنم. توان اشک ریختن ندارم شما اشک بریزید تا شاید کمی سیراب شوم وصبور تر.

این سیم خاردار ها و مین ها و بادگرمی که ارام ارام در پیچ و خم تپه هایم در حرکت است نه  اینها نمی تواند ادمی راتا این حد در ماتم بنشاند . عطر دل ا نگیزی که در این فضا می پیچد از خاک و اهن  نیست این شنهای روان نمی توانند زانوان هستی ادمی را اینچنین به لرزه افکنند باید چشم وگوشی دیگر داشت و با احساسی دیگر به دنبال ماجرا بود.

فضای سنگین حاکم بر من یادگار ارواح بلندی است که سالیان پیش همه عشق را به شهادت جانبازی خویش فرا خواندند. انسانهایی پاک که حلاج وار باخون خویش وضوی عشق گرفتند و سر به سجده شکر نهادند. این است اصل ماجرا این است اصل سرزمین شنهای روان من.

چه صبری را از من انتظار داری وقتی من شاهد محاصره شدن رزمندگان در عملیات والفجر مقدماتی بودم ان هم در شیاری که پر از والمری بود .بردباری من تا چه حد است که باید نظاره گر گردان حنظله باشم سیصدتن از رزمندگان که در یکی از کانال ها محاصره بودند.عده ای از انها زیر باران خمپاره دشمن به شهادت رسیدند و عده ای دیگر از شدت عطش.

عطش واژه ایست که با وادی فکه عهد دیرینه دارد.

عطش عجین همیشگی رملها وتشنگی اذن دخول سرزمین شنهای روان است.

اکنون پس از سالها وقتی پا به فکه می گذاری و فارغ از هر چیز گوش به سکوت مرموز ان میگذاری هنوز می شنوی صدایی که لابلای میدان مینی تو را به وفاداری و استقامت فرامی خوانند . چه می کنی؟ 

ایا برای حضور روحت در  پیچک من اندیشه ای داری؟ایا اب می نوشی یا همراه با کاروان عطش از نوشیدن ان صرف نظر میکنی؟

مو عود من بیا

من روز وشب ظهور تو را اه می کشم

در اسمان عبورتو را اه می کشم

می پرسمت ز رود و بیابان و کوه ودشت

من پاسخ ظهور تو را اه می کشم

پیداتری از ان که ببینم تو را به چشم

در محضرت حضور تو را اه می کشم

می خوانمت به نام و نمی دانمت هنوز

من فرصت مرور تو را اه می کشم

گاهی غم فراق تو را گریه می کنم

گاهی وصال دور تو را اه می کشم

وقتی نمی رسم به خیال وصال تو

من هم دل صبور تو را اه می کشم

از این فصول پر ز حقارت دلم گرفت

من فصل پر غرور تو را اه می کشم

موعود عشق! مهر جهانتاب اخرین

بر من بتاب نور تو را اه می کشم

 

 

از همه چیز می گذشت

سالیان سال بود که از همه چیز می گذشت.

از شب های حمله و از روز های مقاومت

از کمیل های پنهانی نیمه شب پشت خاکریز و از ان اخرین "و ان یکاد " مادر که بدرقه راهت شده بود.

از همه چیز می گذشت و گلزار شهدای شهر هر چه اغوش داشت گسترده بود به روی تکه های امده از

بهشت .و اسمان  هر چه ابر داشت گریسته بود در فراق همه ی ان نورها و سپیدی ها

حالا هزاران هزار چهره ی ملکوتی در اغوش قاب دیوار خانه ها جای گرفته بود و کوچه ها همه متبرک

بودند به نام هایی اسمانی

کوچه شهید غفاری کوچه شهید کرمانی کوچه شهید....

تنها کوچه روزگار کودکی تو نام نداشت و تنها قاب دیوار خانه تو بود که فریاد می زد حجم خالی حضورت

را و مادر که هر روز چشم به راه پیکرت اذین می بست خیابان های منتهی به گلزار شهدای شهر را

از همه چیز می گذشت و کم کم هیاهوی دنیای مدرن داشت ارامش یاد تو را از یادمان می برد که ناگاه

امدی سبکبال تر از همیشه ! با همه ان یک مشت استخوانی که به یادگار مانده بود از ان قامت رشید!

می خرامیدی و شانه های شهر همه با تو می امدند

اری! عشق را برایمان تشریح کردی در تشییع شدنت

یک تکه استخوان انگشت تو کافی بود تا بار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه شهادت را  که هنوز نور میان

ظلمت پیدا بود

امدی و گذشت و عشق بار دیگر شعله کشید و حال همه ی ترس من از خاموش شدن همیشه ی ان است

راستی مباد که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت!

مباد که از یاد ببریم هر انچه را که از یاد برده ایم!

مباد!

شهادت

 

آن روزها دروازه شهادت داشتیم

ولی حالا معبری تنگ

هنوز فرصت برای شهید شدن هست

باید دل را صاف کرد.

مقام معظم رهبری

جدایی


اخرین بار که از توجداشدم جبهه" بسیاری از بچه ها انسوی دریاچه ماهی رود خانه اروند و جزایر مجنون

مانده بودند و هر روز همراه باخورشید طلوع می کردند و غروب از ما پنهان می شدند . حکایت تو حکایت

خمینی است حکایت حضور سر سختانه فداییان اوست.

جبهه"

زمانی که من وهمه بچه ها از تو جدا شدیم با امدنمان به شهر سختی هجر یاران به خداپیوسته اغاز شد.

ان روز ها هیچگاهفراموش نخواهدشد مگرحقیقت را می شود فراموش کرد؟مگر کربلا بعد از عاشورا

فراموش شد؟باید جبهه را همچون کربلا زنده نگه داشت ولو در اب خوردن که امام سجاد(ع) هر گاه اب

می خورد  می گریست و می گفت: یاد پدرم می کنم که تشنه لب سر او را بریدند و هر لحظه ی او اشک

بود که حسینم رفته و من به جا مانده ام.

جبهه"

من متحیرم که بی شهدا بودن اخر الامر ما را به کجا می برد؟

به شهیدان سلام برسان و بگو لطف و کرمتان را شامل حال ما نمایید. به خدا محتاج برق نگاهتان

هستیم شفیع ما باشید.

لختی بیندیشیم در باره گذشته اینده فکر کنیم که بر ما چه گذشت؟ما در کجای راه هستیم؟ ایا توانسته

ایم قدمی رو به روشنی برداریم؟ایا توانسته ایم به پیام شهدا جامه عمل بپوشانیم؟و ایا توتنسته ایم

پاسدار حرمت شقایق های عاشق باشیم یا نه؟اگر نه پس وای برما که پاسخ هزاران شهید را چگونه

خواهیم داد؟

" یوم تبلی السرائر "فرا می رسد شهیدان در مقابل ما صف می کشند . انها خواهند گفت:ما برای اسلام

جان دادیم اما شما چه کردید؟


یاد های زلال

غروب بود که چهره ی عقیقی ات بر مناره های بلند وحدانیت و گلدسته های رفیع صلابت و صداقت به

نماز ایستاد و در قنوت پر ترنم بهاری خویش شهادت را زمزمه کرد.

غروب بود و خورشید می رفت تا در پس پرده رهایی در شفقی به خون نشسته اخرین رگه های حیاتش

راناظر باشد و ستاره ها چشمک زنان در  تاریک وروشن پرتو هایش نمایان شوند و تو درامتداد کهکشان

هستی پای در رکاب پایمردی و راد منشی نهاده در کنار ستون های تکیده مسجدبه تضرع و نیایش می

ایستادی و نیلوفر سبز نگاهت بر فراز منبر دعا و استجابت رویش می کرد و سپیده ی مناجاتت تا پلکان

اسمان بالا می رفت .

یک روز در غرب بند پوتیهایت را محکم می نمودی و در ارتفاعات ان بر بام بلند ایثار ورهایی گام می نهادی

و دیگر روز در رملهای تشنه شهادت جنوب با قدم های استواربار حماسه ی ملتهبی را همراه با طراوت

پرچم های سبز و سرخ یا زهرا(س) و یا حسین(ع)حمل می نمودی.

ان روز در چادری که ثانه های شب محفل عاشقان وچله نشینان بودسر بر سجاده گذاشتی و ان را

سرشاراز مروارید دیدگانت ساختی .ان روز در فراق افتاب یاران قبیله ی عشق می سوختی ومی

گداختی و این را در چهره ی عقیقی ات بخوبی می خواندیم.

به یاد حاج حسین خرازی

 

چرا نیامدی؟

برای امدنت التهاب کافی نیست؟

بس است تاب نمانده عذاب کافی نیست؟

چقدر در نفس لحظه ها اسیر شویم

چقدر جمعه بیاید چقدر پیر شویم

جهانمان پر ظلم است و غرق بیداد است

چرا نیامده ای؟اتفاقی افتاده است؟

شنیده ام که پر از درد و خسته ای اقا

تو از کدام زمستان شکسته ای اقا؟

بگو تو پشت کدام ابر تیره پنهانی؟

و افتاب کدام عصر بعد بارانی؟

چقدر قصر بسازند و پادشاه شوند؟

چقدر مردم غمدیده بی پناه شوند؟

زمین برای فساداشیانه خوبی ست

همین برای ظهورت بهانه خوبی ست

بیا که نرگس چشم انتظارمان خشکید

و سبز سبز تمام بهارمان خشکید

کمیل های شب جمعه چشم ها بر در

سما ت وندبه هر جمعه گریه اور تر

نذور مرد و زن و پیر  یا جوان تا کی؟

و هر سه شنبه زیارت به جمکران تا کی؟

نجات بخش تمام جهانیان بشتاب

سوار سبز قبا صاحب الزمان(عج)بشتاب

 

گذر لحظه ها

عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای

گفتم: این روزها دل خیلی بهانه تو را  می گیرد هوای دیدن تو را  دارد.

گفت: می دانم همه چیز بهانه است برای شانه به شانه در حال و هوای با هم بودن

رفتن و نشستن و گریستن

گفتم: چرا گریه؟ رفتن و نشستن درست اما گریستن را نمی خواهم

گفت:برای حرمت نگاه ناگهان تو برای یک دل دریایی حرف نگفته

گفتم: و برای هر انچه گفتم و گفتم و نشنید

گفت: برای انچه خواستم و بودی و خواستی و نبودم

گفتم: در تمام این سالهاکه همه از یادش برده بودند

تو تنها کسی هستی که هستی

گفت: در این دل دل دلواپسی وقتی تو نیستی انگار همه نیستند  

ماه دلدادگی

 

سلام

ما که پیشاپیش به استقبال ماه مبارک رفتیم مگه نه...

حلول ماه رحمت ماه عشق بازی با یکتا معبود آفریننده رو با تمامی عاشقاش تبریک می گم

امیدوارم هر کدوم از ما به اندازه ی کاسه ظرفیتمون که بیشتر از این ماه استفاده کنیم . سر سفره ی افطاری مارو یادتون نره...

ماه رحمت خدا مبارک

کاش کی بیای و تو این ماه هدیه خداوند بشی تا به همه بگم که ماه رمضون ماه هدیه گرفتن

از خداست. چشم به انتظار دیدار دوخته شده . منو .....

منو با انتظارت رها نکن

 

سلام

داد از دست انتظار این شب تاریک این فصل پر غبار شاید تا الان فکر می کردم من هم از منتظرای آقامونم ولی الان فهمیدم نه بابا ما نیستیم من الان حال و روز یه منتظر و می فهم می فهمم منتظر واقعی اصلاً تاب زنده بودن نداره منتظر واقعی یه دیونه است آخه انتظار یه درد جانکاهِ که به جز وصال هیچ درمونی نداره انتظار یه شب پر درد و غصه است که سحرش فقط وصالِ من که می گم انتظار و منتظر دو کلمه ی پر سوز هستند که ماها فقط شاید یه ذره تو عشقهای زمینی بشه به لمسش رسید. حالا بعضی ها می گن عشق زمینی کثیف پست حقیره و همه جوره می خوان بد جلوه گرش باشن اما به خدای آفریننده ی عشق و عاشقی قسم که از عشق زمینی به عشق حقیقی می شه رسید و بس . کاش یه روزی به لمسش برسیم . کاش انتظارمون به سر برسه کاش ما هم یه منتظر واقعی بشیم .

کاش این انتظار به پایان برسه.

 

                    

           انتظار پل چوبی بی قرار

                                                   آغاز سال بی بهار

 

 

خدا کنه که بیایی

 

غم عشق تو نور چشم تو

تو دل خستم آروم نشسته

 

غم دوریتو هنوز از یادم

از قلب پاکم بیرون نرفته

 

عاشق ترینم تنها ترینم بی تو می دونم

تنها می مونم تنها می میرم

 

اگر از پیشم از برگ و ریشه ام

یه وقت بری و تنهام بزاری

 

تو ساقه ی من بی تو می میرم

یه وقت نری و تنهام بزاری

 

عاشق ترینم تنها ترینم بی تو می دونم

تنها می مونم تنها می میرم

 

 

یادش به خیر


اه که دلم بری صحبت فرشته ها ی پاک تنگ شده است تا زانو به زانویشان بنشینم و با هم گپ بزنیم و

 

نگاه با ادبشان را با حرف های دلچسب ادامه دهیم و کلمات تایید بشنویم.

 

 

راستی یاد بچه های جبهه بخیر

 

یاد خدا یاد جبهه بخیر . یاد انهایی که به ندای هل من ناصر حسین زمان با نثار جان لبیک گفتند . همان ها که با سرمایه ایمان در بازار دوست به سودا گری رفتند انها که حرفشان را با عملشان زدند نه با شعار کسانی که قداستشان را با جهاد اشکار کردند نه با اعتکاف.

 

 

همان هایی که همیشه در حسرت بودند که چرا بیش از یک جان ندارند  انان که عشق را به زانو در اوردند انان که خستگی را خسته کردند انان که جنگ را کمر شکستند انان که زندگی را مرده یافتند انان که مرگ را هراساندند  و در نهایت شهادت را به ارمغان بردند.همانهایی که از سیم خاردار تن رهیدند از خاکریز نفس گذشتند و بوی باروت را  بر همه عطر های دنیا ترجیح دادند. یاد پلاک به خیر که شماره پرواز بود . یاد کوله پشتی بخیر که بساط اخرت در ان جمع می شد. یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود. یاد پوتین هایی بخیر  که مشکی بودند اما از پس خود ذره ای تیرگی و تاریکی به جای نگذاشتند و جاهایی رفتند  که کفش های دیگر جرات قدم نهادن به انها را نداشتند .

 

 

یاد بستان بخیر که مزرعه عشق بود . سوسنگرد که ان همه شقایق در دل کاشت. ابادان که از ویرانی دل ها جلو گیری کرد . خرمشهر که شهرداران اسمانی به زیباییش می پرداختند. اروند رود کخ هزاران دل در ان ابتنی کردند شلمچه که کبوتر های بی نام ونشان را در گوشه وکنارش منزل داد کانال ماهی که به زیبایی اکواریوم پایان داد خاکریز نونی شکل که رو به روی ان حرفی از نان و نام نبود جزیره مجنون که شاهد جنون عشق بود...

 

یاد ان روزها بخیر از باتلاق های جنوب تا قله های رفیع کردستان...

 

خدایا پناه می بریم به تو از ان روزی که لباس های خاکی را با خاک عوضی بگیریم و به ولایت و ریاست به یک چشم نگاه کنیم وظیفه ونتیجه را یکی بدانیم شهادت را خسارت پنداریم و راه شهدارا با خودشان خاک کنیم.