شمال غربی خوزستان- خیابان عطش- کوچه غربت- پلاک فکه

سلام بر قدمگاه شهید چراغی سلام بر اشکهای نیمه شب شهید پازوکی سلامی بر وسعت دلتنگی و غربت سلام بر دلهای خسته و زخم خورده سلام بر ثانیه عروج سید مرتضی.

وقتی قدم به خاک من می گذاری و نگاهت را روی تپه ها و رملستان های ان می لغزانی بهت و حیرتی غریب فضای دلت را می گیرد. غمی بزرگ بر جانت می افتد و احساس حقارت همه وجودت را تحت تاثیر قرار می دهد. این طور خیره نشو کمی فکر کن و به من حق بده .درست است که من یک بیابانم و چند تپه ماهور اما مگر چقدر تحمل دیدن صحنه های سوختن و پر پر شدن شقایق های خفته در خون را دارم من برای تحمل غم غربت چاره ای جز این ندارم که غم غربتم را با شما تقسیم کنم. توان اشک ریختن ندارم شما اشک بریزید تا شاید کمی سیراب شوم وصبور تر.

این سیم خاردار ها و مین ها و بادگرمی که ارام ارام در پیچ و خم تپه هایم در حرکت است نه  اینها نمی تواند ادمی راتا این حد در ماتم بنشاند . عطر دل ا نگیزی که در این فضا می پیچد از خاک و اهن  نیست این شنهای روان نمی توانند زانوان هستی ادمی را اینچنین به لرزه افکنند باید چشم وگوشی دیگر داشت و با احساسی دیگر به دنبال ماجرا بود.

فضای سنگین حاکم بر من یادگار ارواح بلندی است که سالیان پیش همه عشق را به شهادت جانبازی خویش فرا خواندند. انسانهایی پاک که حلاج وار باخون خویش وضوی عشق گرفتند و سر به سجده شکر نهادند. این است اصل ماجرا این است اصل سرزمین شنهای روان من.

چه صبری را از من انتظار داری وقتی من شاهد محاصره شدن رزمندگان در عملیات والفجر مقدماتی بودم ان هم در شیاری که پر از والمری بود .بردباری من تا چه حد است که باید نظاره گر گردان حنظله باشم سیصدتن از رزمندگان که در یکی از کانال ها محاصره بودند.عده ای از انها زیر باران خمپاره دشمن به شهادت رسیدند و عده ای دیگر از شدت عطش.

عطش واژه ایست که با وادی فکه عهد دیرینه دارد.

عطش عجین همیشگی رملها وتشنگی اذن دخول سرزمین شنهای روان است.

اکنون پس از سالها وقتی پا به فکه می گذاری و فارغ از هر چیز گوش به سکوت مرموز ان میگذاری هنوز می شنوی صدایی که لابلای میدان مینی تو را به وفاداری و استقامت فرامی خوانند . چه می کنی؟ 

ایا برای حضور روحت در  پیچک من اندیشه ای داری؟ایا اب می نوشی یا همراه با کاروان عطش از نوشیدن ان صرف نظر میکنی؟