بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

از همان لحظه ای که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران اینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

درپی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در ایینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند