هفت شهر عشق
یک: هر دو در سپاه محمد ثبت نام کردیم. خود خواه نبودم اما فکر می کردم چند کلاس از او بالاترم.
دو: به ایستگاه قطار که رسیدیم او پرید بالا و من که ساکم پر بود از تعلقات پشت جبهه به زحمت سوار قطار شدم.
سه: قطار به اهواز رسید و وارد پادگان شهید برنسی شد یم. او پرید دفتر پرسنلی و تو یکی از گردان های خط شکن نام نویسی کرد و من که پوتینم را خوب محکم نکرده بودم انقدر دیر جنبیدم که همه ی گردان ها پر شد و به ناچار افتادم تو یکی از گردان های پشتیبان عقب.
چهار: عملیات شروع شد . او پرید وسط معرکه و دو تا از ان ترکش های درشت و داغ را چسبید. من پشت جبهه یاد گرفتم به محض شنیدن صدای سوت خمپاره گوشهایم را بگیرم به خاک بیفتم و محکم بچسبم به زمین.
پنج: عملیات تمام شد . او را به معراج شهدا بردند و من از شوق برگشت به منزل ۲۵ ساعت راه را کف اتوبوس نشستم.
شش: تشییع جنازه شروع شد . او با ترکش های پهن و تیزی که در کتف هایش فرو رفته بود از رویشانه های مردم به پروازدرامد و من خسته با سر و وضع خاکی همچنان زیر دست و پای جمعیت می لولیدم.
هفت: هر دو .... اما.
از خودم بدم نمی ایداما فکر می کنم کرم خاکی چه شباهتی می تواند با شاهین داشته باشد؟!
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا