یک: هر دو در سپاه محمد ثبت نام کردیم. خود خواه نبودم اما فکر می کردم چند کلاس از او بالاترم.

 

دو: به ایستگاه قطار که رسیدیم او پرید بالا و من که ساکم پر بود از تعلقات پشت جبهه به زحمت سوار قطار شدم.

 

سه: قطار به اهواز رسید و وارد پادگان شهید برنسی شد یم. او پرید دفتر پرسنلی و تو یکی از گردان های خط شکن نام نویسی کرد و من که پوتینم را خوب محکم نکرده بودم انقدر دیر جنبیدم که همه ی گردان ها پر شد و به ناچار افتادم تو یکی از گردان های پشتیبان عقب.

 

چهار: عملیات شروع شد . او پرید وسط معرکه و دو تا از ان ترکش های درشت و داغ را چسبید. من پشت جبهه یاد گرفتم به محض شنیدن صدای سوت خمپاره گوشهایم را بگیرم به خاک بیفتم و محکم بچسبم به زمین.

 

پنج: عملیات تمام شد . او را به معراج شهدا بردند و من از شوق برگشت به منزل ۲۵ ساعت راه را کف اتوبوس نشستم.

 

شش: تشییع جنازه شروع شد . او با ترکش های پهن و تیزی که در کتف هایش فرو رفته بود از رویشانه های مردم به پروازدرامد و من خسته با سر و وضع خاکی همچنان زیر دست و پای جمعیت می لولیدم.

 

هفت: هر دو .... اما.

از خودم بدم نمی ایداما فکر می کنم کرم خاکی چه شباهتی می تواند با شاهین داشته باشد؟!