غروب بود که چهره ی عقیقی ات بر مناره های بلند وحدانیت و گلدسته های رفیع صلابت و صداقت به

نماز ایستاد و در قنوت پر ترنم بهاری خویش شهادت را زمزمه کرد.

غروب بود و خورشید می رفت تا در پس پرده رهایی در شفقی به خون نشسته اخرین رگه های حیاتش

راناظر باشد و ستاره ها چشمک زنان در  تاریک وروشن پرتو هایش نمایان شوند و تو درامتداد کهکشان

هستی پای در رکاب پایمردی و راد منشی نهاده در کنار ستون های تکیده مسجدبه تضرع و نیایش می

ایستادی و نیلوفر سبز نگاهت بر فراز منبر دعا و استجابت رویش می کرد و سپیده ی مناجاتت تا پلکان

اسمان بالا می رفت .

یک روز در غرب بند پوتیهایت را محکم می نمودی و در ارتفاعات ان بر بام بلند ایثار ورهایی گام می نهادی

و دیگر روز در رملهای تشنه شهادت جنوب با قدم های استواربار حماسه ی ملتهبی را همراه با طراوت

پرچم های سبز و سرخ یا زهرا(س) و یا حسین(ع)حمل می نمودی.

ان روز در چادری که ثانه های شب محفل عاشقان وچله نشینان بودسر بر سجاده گذاشتی و ان را

سرشاراز مروارید دیدگانت ساختی .ان روز در فراق افتاب یاران قبیله ی عشق می سوختی ومی

گداختی و این را در چهره ی عقیقی ات بخوبی می خواندیم.

به یاد حاج حسین خرازی