وقتی به جای آبی آسمان تا چشم کار می کند دود است و سیاهی

وقتی به جای ارامش و لبخند چهره ادمها از خشم های بی دلیل حرص های نا تمام

و فشار های واهی خط می  افتد

وقتی به جای عشق و امید و محبت و خلوص زنگار بی اعتمادی و فراموشی قلب ها را می پوشاند

وقتی دیگر هیچ نرگسی در باغچه ها نیست

وقتی که تک تک چیزها بیگانه اند

وقتی نه خورشید را می بینیم نه ماه و ستارگان را

وقتی لحظات ناب اذان صبح را به غفلت رختخواب های فریبنده فروخته ایم

وقتی گوشهامان پر شده از هزاران صدا و اواز گنگ و تنش زای قرن

 و چشم هامان به دیدن هزاران خطا و گناه و حرام عادت کرده

وقتی نمی دانیم چه می خواهیم چرا نفس می کشیم چرا زنده ایم

وقتی تکلیفم با خودم روشن نیست

سرم را به سجده می گذارم خجالت می کشم

از خودم از خدا و از تو

اما با دلی شکسته

خدا را برای زودتر امدنت قسم می دهم

ای مولای من! مهدی جان(عج)