از سال قبل تا امسال تمام تصور من از دو کوهه

شده بود یک دامنه از حسینیه تخریب تا ساختمان ها.

دوکوهه بهشتی بود که در هیچ کتاب نامه ای تقسیرش را نخوانده بودم .

 پنج ساختمان پنج طبقه که هنوز تا اسمان ابی خدا قد کشیده بودند .

نمی دانم چرا که در تصور من هنوز کسی در حیاط حسینیه نماز  می خواند.

راستی مگر بغض بسیجی های تو چه بود که امروز غریبانه در دوکوهه می پیچد؟

من خودم را دیدم که سکوت دو کوهه را ضبط می کرد.

دوکوهه! اسماعیل معرفتم اب می خواهد

کجاست هاجر درونم تا در میان دوکوهه بایستد و فریاد بکشد مدال انسانیت را.

ریل قطار می رود و دل من جا می ماند

فکر کنم در حسینیه تخریب نفسم را تخریب کرده اند .

حسینیه تخریب دلش تنگ بود برای شهدا غبار گرفته بودش.

فریاد می کشید.

 پنجره هایش شیشه نداشت .

سکوت تخریب به ادم نفس مطمئنه می داد.