افتاده بود توی باتلاق به هوای زیبایی مرداب امده بود محو اطراف شد

غفلت کرد جلوی پایش را ندید و اسیر باتلاق شد باتلاقی که ته نداشت

تا تکان می خورد بیشتر فرو می رفت هر بار که چند سانتی فرو می رفت

فکر می کرد الان است که پایش به کف باتلاق برسد ان وقت دیگر

می تواند پایش را محکم به زمین فشار دهد و خودش را بالا بکشد

اما فکر و خیالش واهی بود باتلاق ته نداشت دیگر نفسش هم به

شماره افتاده بود تنگ تنگ شده بود چی داشت این لجنزار که

اینطور فشار می اورد روی سینه اش و می خواست که نفسش

راببرد .سرش را بالا گرفت رو به اسمان دهانش را باز کرد و خواست

که شش هایش را پر از هوا کند یعنی این کار را کرد اما کمی تکان

خورد و همین تکان کوچک باعث شد بیشتر فرو برود بیچاره شده بود

 یک حشره زیبانشست روی مرداب از دیدن ان لذت برد و لبخند زد

اما دوباره فرو رفت خواست بگیردش فروتر رفت به چپ نگاه کرد

فرو رفت سرش را به بهانه نجات یافتن به راست چرخاند باز

هم فروتر رفت حالا فقط سرش بیرون مانده بود...........

***

این حال و اوضاع  واقعیتی است برای جوانان که روز به روز

در باتلاق بی خبری تنهایی گناه نا امیدی و بی پناهی فرو می روند .

***
راه چاره چیست؟؟؟

ایاراهی بهتر از شهدا برای نجات از این باتلاق ها وجود دارد؟؟؟