شب است خدا به شب قسم می خورد

 و فرشته ای از پشت ستاره ها برایم دست تکان می دهد

باید عجله کنم وگرنه قطار ستاره ها خواهد رفت.

نردبانم..... ای وای نردبانم نیست......

یادم می افتد که دیروز در اتش سوزی یک غیبت سوخت!

پنجره بسته می شود قطار ستاره ها می رود و

من می مانم و یک عالم خاک.

صبح است دور و برم یک بی انتهایابی است

خدا به خودش قسم می خورد

چقدر جا هست برای پرواز کردن برای پرنده شدن

چقدر فرصت برای ابی بودن.......

اما چقدر سنگین است کفش های اهنی سنگین من....

کفش هایی که گویی به زمین میخکوب شده است

میخ... این ماندن از جنس دلبستگی هایم است........

ای وای باز هم دروازه اسمان را بستند و

باز من ماندم و زمینی که به اندازه غفلتهایم است