دلتنگی

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ که چرا اب به گلدان نرسیده است؟
که چرا لحظه باران نرسیده است؟
و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عاشق ترک خورد گل زخم نمک خوزرد و زمین مرد
زمان بر سر و دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد... فقط برد
زمین مرد زمین مرد
خداوند گواه است دلم چشم براه است و در حسرت یک پلک نگاه است
ولی حیف
نصیبم فقط اه است و همین اه
خدایا برسد کاش به جایی
برسد کاش صدایم به صدایی

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 12:50 توسط فرهاد
|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا