گفتگو
گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم طوفان تو ان را از من گرفت .
کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟؟
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژ گون کند . انگاه تو از کمین مار پر گشودی ...
چه بسیار بلاها که از تو بواسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 15:0 توسط فرهاد
|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا