باد اسیمه سر از دشت خبر می اورد

داشت انگار که بی واهمه سر می اورد

 

چفیه و عطر و پلاکی که به خون اغشته است

همه خاطره ها را به نظر می اورد

خاکریزی که نشان از تو به باران داده سات

از دل خون شده اش لاله تر می اورد

 

تا که یک بوسه به زخمت بزند چلچله ای

داشت پیراهن از اغوش تو در می اورد

 

مادرت بعد تو جای عسل و شیر و شکر

بر سر سفره فقط خون جگر می اورد

 

قامت سرو تو را هیچ خزان در پی نیست

دست ننگین زمان هر چه تبر می اورد

 

بعد ان لحظه پرواز تو حتی خورشید

ارزوکرد که ای کاش سپر می اورد