نه صبر مانده به دل نه در سینه قرارم

بگذار چو اتش ز جگر شعله برارم

گر زحمتت افتد که نهی پای به چشمم

بگذار که من چشم به پایت بگذارم

حیف از تو عزیزی که منت یار بخوانم

اما چه کنم جز تو کسی یار ندارم

یک لحظه بزن بر رخ من خنده که یک عمر

با یاد لبت خنده کنان اشک ببارم

دادند مرا دیده که روی تو ببیبنم

بی دیدن رخسار تو با دیده چه کار است؟

ای منتظر منتظران یوسف زهرا

پاییز شده بی گل رو تو بهارم