دیدار انتظار

وقتی صبح چشم به روشنی افتاب باز می کنم
و پنجره خاموش غم زده بی احساسم را باز می کنم
سکوت می شکند
از نم بارانی که روی دستم حس می کنم لبخند می زنم
و از اعماق درونم صدایی به گوش می رسد
و دوباره سکوت می شکند از انتظار دیدار
روحم به پرواز در می اید
به قلبم لبخند می زنم
صدایی از درون به گوش می رسد و بعد از چند لحظه....
می شنوم کسی می گوید:
بهار از راه رسیده است چرا ظهور نمی کنی!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 16:11 توسط فرهاد
|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا