وقتی صبح چشم به روشنی افتاب باز می کنم

و پنجره خاموش غم زده بی احساسم را باز می کنم

سکوت می شکند

از نم بارانی که روی دستم حس می کنم لبخند می زنم

 و از اعماق درونم صدایی به گوش می رسد

و دوباره سکوت می شکند از انتظار دیدار

روحم به پرواز در می اید

به قلبم لبخند می زنم

صدایی از درون به گوش می رسد و بعد از چند لحظه....

می شنوم کسی می گوید:

بهار از راه رسیده است چرا ظهور نمی کنی!