تو...
چنین که غمزه ی تو خون خلق می ریزد
عجب نباشد اگر رستاخیز انگیزد
فتور غمزه ی تو صد هزار صف بشکست
که در میانه یکی گرد بر نمی خیزد
ز چشم جادو ی مرد افگن شبه رنگت
جهان اگر بتواند دو اسبه بگریزد
فروغ عشق تو تا کی روان من سوزد ؟
فریب چشم تو تا چند خون من ریزد ؟
مرنج اگر به سر زلف تو درآویزم
که غرقه هر چه ببیند درو بیاویزد
اگر چه خون عراقی بریزی از دیده
به خاکپای تو کز عشق تو نپرهیزد
![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 9:1 توسط فرهاد
|
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعه وفی کل الساعه ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا