در یک جبهه بو دیم در یک سنگر یادت می اید؟

یادت می اید که چه پاک بودیم و چه رفیق

اما تو حالا پاک و من الوده ام و نمی دانم که رفیق هستم یا نه!

من تو را شهید صدا می کنم تو مرا چه صدا می کنی؟

نیستی که حال و هوای مرا درک کنی

نخواه که حال و هوای تو را درک کنم

نیستی تا بدانی که احساس تنهایی و جا ماندگی چه رنگی است

نخواه که بفهمم رنگ بهشت چه احساسی دارد؟

نیستی تا بدانی در بمباران های سنگین هیچ نترسیدم

اما الان که از بمباران خبری نیست می ترسم

ترا همچنان دوست دارم گرچه از گناه لبریزم

همچنان با تو احساس رفاقت می کنم

گر چه تو را در بیابانهای کربلا جا گذاشتم

و خود به تنهایی به شهر برگشتم

این روز ها که به دیدارتان میاییم

خیلی دلم می خواست مثل تو باشم

مثل تو باشم مثل تو باشم