یادمان نرود وقتی در ازدحام شهر درپی گمگشته ای بو دیم

و دنیا با تمام وسعتش برایمان تنگ شد و در کوران

سختی هاگرفتار شدیم به زیارت شهدا برویم.

یادمان نرودوقتی سر چهار راههای فراوان زندگی سرگردان شدیم

و چون پرنده ایدر قفس بی تاب پرواز به سراغ

شهدا برویم

پنجشنبه ها عصر که اسمان دلش خاکستری است دست غروب را می گیرد

و از نردبان عشق پایین می اید دیده ای غروب را؟

ان قدر نزدیک است که می توانی با دست لمسش کنی.

از کنار غرفه های ملکوت که می گذری اسمان در اغوشت ستاره ها در چشمانت

و یک کهکشان لاله بر دامنت نشسته است

 می بینی که در همسایگی بهشت است اینجا

نشستن کنار این سنگ های رو سپید مهربان

زیر سایه این پر چم های سبز ملکوتی

 بودن در کنار عاشقان خدا عجب هوایی دارد اینجا